۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

چه بزرگ بود آن زن ....

تمام مایملک و دارایی زن یک اتاق یک در دو و نیم متری بود و یک کلیم کهنه ، با چند تکه ظرف و ظروف شکسته بسته. نشسته بودند با دخترش به صبحانه خوردن. وقتی در اتاق را نیمه باز کرد ، صدای دخترک را شنیدم که می ترسید  پشت در لِه شود. با تعجب به من و جعبه های بنفشه ی توی دستم نگاه کرد و با لبخند گفت : بفرمائید.
خجالت زده گفتم : اگر اشکالی نداشته باشد می خواستم برای دو روز این بنفشه ها را به امانت بسپارم به شما.
خندید و گفت : البته ، بدهید یک گوشه ی اتاق می گذارم.
از تصور این که بنفشه های من جایش را تنگ تر خواهد کرد شرمنده گفتم : اگر جای تان را می گیرد، می برم جای دیگر. و  می دانستم جای دیگری ندارم چرا که قبل از آن که سراغ او بیایم ، چند نفر جوابم کرده بودند. 
دوباره خندید و گفت : نه ، اشکالی ندارد ، یک گوشه می گذارم .
توی دلم گفتم کل زندگی اش یک گوشه است و چه راحت آن را پیشکش می کند به من که غریبه ای بیش نیستم . و چه راحت نداری هایش را با من تقسیم می کند. و یاد کسانی افتادم که ورودی خانه شان اندازه کل زندگی اوست و هراس نداشتن تمام وجودشان را پر کرده.
همان طور که داشت بنفشه ها را از دستم می گرفت ، نگران، مکثی کرد و با تردید گفت : فقط یک چیز، این جا بخاری روشن می کنیم ، نکند بنفشه های تان خراب شوند؟
و ادامه داد : البته وقتی توی اتاق نیستیم بخاری را خاموش می کنم و اینجا هم آن قدر سرد است که بلافاصله اتاق یخ می کند.
خیالش را راحت کردم که اگر خراب شوند هم اشکالی ندارد.فدای سرش .
با خوشرویی بدرقه ام کرد.
دو روز بعد که رفتم سراغش ، نبود. آقایی گفت: چون مسئول نظافت تمام سرویس های بهداشتی آن جاست، نیم ساعت بعد می آید.
نیم ساعت بعد، درحال نظافت پیدایش کردم. در همان حال که قفلِ دری را باز می کرد با لبخند گفت : بنفشه های تان را آوردم گذاشتم اینجا. بالا گرم بود و ممکن بود گل های تان خراب شوند.
بزرگی ، احساس مسئولیت ، امانت داری ، دلسوزی و بیش از هر چیز ، مهربانی زن ، اشک را میهمان چشمانم کرد. با خود فکر کردم بعضی ها چقدر می توانند در عین نداری ، دارا باشند حتی وقتی تمام دارایی ها شان از زندگی، به اندازه ی تمام نداری های دنیا باشد. 
ارسال یک نظر