۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

چقدر دلم می سوزد برای بزرگ های حقیر....

پسرک در خوشبینانه ترین حالت 13 یا 14 ساله بود. کوچک اندام و ریز نقش. با صورتی به غایت آرام و چشمانی در نهایت ِ معصومیت. دسته ی  جارو بلندتر بود از قدش و با دقت وسواس گونه ای برگ های خشک پناه گرفته در آغوش جدول کنار خیابان را چون موجی سرگردان، چپ و راست می کرد. اول صبح بود و همچنان هوا آلوده. اما پسرک هیچ خواب آلوده نبود و هیچ هم خسته به نظر نمی آمد. برعکس، ظاهرش در آن لباس کار سرتاپا سبز بسیار هم برازنده و تمیز در نگاه می نشست. هیچ حس سرمایی در صورت و دست هایش نمی شد دید وهیچ حس کودکی در قامت نحیفش احساس نمی شد. چون مرد جوانی، استوار، مقاوم ، و قوی به نظر می آمد. مرد کوچکی که عزم راسخ کرده بود نان بازو خوردن، افتخارِ بودنش باشد حتی اگر آن بازوهای نوجوانی ضعف 13 سالگی ها را به رخ بکشد، واز نگاه مصمم اش خوب می شد فهمید که چقدر باور دارد حاصل دسترنج به خانه بردن، اوج سربلندی مادرش خواهد بود حتی اگر پچ پچه های دروهمسایه به نیشخندش حواله کنند. پسرکی که کار کردن در آن سن را نه ظلم ، که  مسبب خوشبختی و خوشوقتی و خوش شانسی هم بداند که به واسطه ی سفارش یک آشنای دور، دست و پا شده در این اوضاع بیکاری تا شاید گَرد زحمتی بزداید از شانه های خمیده ی پدر بیمار.
و این ها هیچ کدام، آنقدر مرا از دیدن کودکی که در آن وقت و آن روز، نه در خیابان و جارو به دست که می بایست پشت میز و نیمکت مدرسه و قلم به دست می بود، متاثر نکرد، که حضور مردی درشت اندام با پالتویی گرم و شالی دراز و کلاه پشمی بر سر در نقش کارفرما که ایستاده بود بالای سر پسرک و امر می کرد به تسریع کار، آزرد.
و دلم برای مردی سوخت که به حسب وظیفه لابد می بایست دست ها را بزند به کمر و گره بیندازد به ابرو و اخم را میهمان کند در پیشانی تا مبادا مرد فرداهای این شهر حتی لحظه ای یادش برود که نام او در قانون کار هیچ نیست جز یک کارگر روزمزد.
و دلم سوخت برای آن مرد و آن مردانی که جز نظارت عالیه هیچ وظیفه ی دیگری تعریف نشده برای شان در هیچ بخشنامه و آیین نامه و درد نامه و انسان نامه ای.
و دلم خیلی خیلی سوخت برای سنگینی واژه ی تلخ پاسبان، که خود معنای محرز جرم است و نه هیچ چیز دیگر.

ارسال یک نظر