۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

خالی باید شد....

همیشه که نباید وقتی نگاهت گره می خورد به بغض های خفه ی خفته و خاموش گلوگیر، که لابد به ملاحظه ی مرد بودن و اُفت داشتن و زشت بودن و ضعف داشتن، به ضرب و زور گم شده اند پشت پرده ی پنهان اشک، صدا صاف کنی و با تحکم بگویی : آفرین، احسنت، تو شجاع ترین آدمِ عمر من هستی که می توانی حتی در این موقعیت سخت روی پاهایت بایستی و خم به ابرو نیاوری.
همیشه که نباید چون یک ناجی افسانه ای دست بگذاری روی نقطه ی حساس یک غرور و با افتخار بگویی: مرحبا، هزار آفرین، می دانستم هیچوقت نمی شکنی .
همیشه که نباید وقتی پناه می آورد به آغوش شانه هایت و حس می کنی همین حالا هق هق گریه هایش ترانه ی درد خواهد شد زیر گوش دلسوزی هایت، دست روی سرش بکشی و با جسارت بگویی: ساکت، مرد که گریه نمی کند. مرد باش.
گاهی وقت ها هم لازم است سراز شانه برداشت ونگاه توی چشم های غم کرد و گفت: بغض پنهان را رها کن،غرور لعنتی ات را زیرپا بگذار،مردانگی ات را بشکن وبگذار اشک سیلاب شود روی گونه هایت.
گاهی وقت ها حتی لازم است پابه پای درد ضجه زد، دوش به دوش اشک گریست، خط به خط زخم نالید، و تکه تکه با هم شکست.
فراموش نکن ، خیلی وقت ها باید خالیِ خالی شد تا خوب شوند جای زخم هایی که تنها با بوسیدن خوب نمی شوند. 
خالی از هر چه بغض و فریاد و درد و بیداد.
ارسال یک نظر