۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

همینطوری ، بی خود و بی جهت....

فیلم های کاهانی خود زندگی ست .
همان طور که روان است و نرم و لطیف ، خشن است و زمخت و سخت.
در عین آرامش ، آخر جنجال است و در عین بی خیالی تلنگر مسئولیت.
فیلم های کاهانی خود درد است.
در عین زخم ، امید مرهم دارد و در عین به خود پیچیدن ، آرزوی بهبودی.
فیلم های کاهانی خود جامعه است . جامعه ی همیشه ، نه دیروز و امروز و فردا .
آدم های مهربانِ همیشه عصبی ، آدم های بی خیال و بی مسئولیتِ همیشه امیدوار به نظم.
آدم هایی که در اوج بدبختی حتی ، به خوشی ها می اندیشند ، و در اوج شادی ها، یاد غصه ها، اشک می نشاند گوشه ی چشمان شان .
آدم هایی که در عین بیان دروغی بزرگ ، باور قلبی شان ، راست گویی ست و در عین اعتراف صادقانه به اشتباه ، منطق شان حکم می کند به خطا برای مصلحت سنجی.
آدم هایی که سینه چاک رفاقتند و رفیق بازی، مرده ی میهمانند و میهمان نوازی.هلاک صورت سرخ اند حتی با سیلی های جانانه ی فقر و نداری.
فیلم های کاهانی عین روزگارند.
آشفته ، درهم ، شلوغ ، برهم ، بی سرو سامان ، بی سرانجام . بی خود ، بی جهت.
و بی خود و بی جهت حکایت دیروز، امروز، فردا و هر زمان و همیشه ماست. که بی آنکه بخواهیم زاده می شویم ، بزرگ می شویم ، می زاییم ، و باز زاده می شویم و بزرگ می شویم و می زاییم ، بی هیچ اندیشه ای ، فکری ، تدبیری ، برنامه ای ، آینده ای، فردایی. همین طور بی خود و بی جهت.
بی خود و بی جهت در عین حال که لبت را می خنداند بی خود و بی جهت ، دلت را خون می کند، اما نه  بی خود و بی جهت. 
ارسال یک نظر