۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

بعضی وقت ها .....

دلش مهربانی می خواست.
بعد از یک عمر ژست ِ نمی خواهم  و دوست ندارم و این لوس بازی ها چیه ، و جدی بودن ها، سخت گرفتن ها ، رنجاندن ها ، دور شدن ها ، سینه سپرکردن ها وخم به ابرو نیاوردن ها، دلش کمی خواستن می خواست. دوست داشتن، دوست داشته شدن . لوس شدن، لوس کردن .
با خودش فکر کرد چقدر بد است که آدم توی رودرواسی با خودش بماند.
با خودش فکر کرد یعنی بعد از این همه سخت جانی در ایستاده ماندن ها، تنهایی ها، نشکستن ها ، شکستن غرور کاذبی که عمری به آن افتخار کرده، این قدر می تواند سخت باشد ؟
با خودش فکر کرد او که تاب تحمل دردآورترین دردها ومهلک ترین شکنجه ها و عمیق ترین شکاف ها و زخمی ترین رنج ها را تا امروز به جان خریده ولب به گلایه نگشوده، آیا تاب خواهد آورد دل نازکی ها را ؟
با خودش فکر کرد زندگی با آدم چه ها که نمی کند، و تلخ خندی نشست گوشه ی لب هایش.
دلش یک دفعه خودش را نخواست در هیبت مرد پنجاه و پنج ساله ای چون کوه.
دلش خودش را خواست وقتی هنوز در کوره ی سوزان روزگار نگداخته بود. 
دلش خودش را خواست وقتی هنوز از آتش درد ، بی حسی را به تجربه نیاموخته بود.
دلش خودش را خواست وقتی هنوز در زمهریر بودن ، چنین آبدیده نشده بود.
دلش هجده سالگی خام و بی تجربه اش را خواست . و نگاهش خیره ماند در افق دوردست ها .
و دلش کسی را خواست با لبخندی بر لب ، شاخه گلی در دست، از آن روزهای خیلی دور. خیلی دور.

کسی که دیری بود رفته بود ، خیلی دور.
ارسال یک نظر