۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

بیچاره زن ....

به پهنای صورت اشک می ریزد. دلش بدجوری گرفته .
با بغض می گوید دارم خفه می شوم . مگر من در حقّش چه کرده ام که باید این طور تقاص پس بدهم.
بی آن که از کسی بپرسد با خود می گوید مگر تا به حال کمترین بی احترامی از من یا خانواده ام دیده که این گونه همه مان را به باد فحش و ناسزا می گیرد؟
و ادامه می دهد مگر من تا حالا از گل نازک تر به او گفته ام که این طور مرا حقیر و کوچک می کند.
دست رویش بلند نکرده اما با زبان تلخ و حرف های نیش دارش چنان زن را آزرده که دارد دق می کند. نفسش بارها بند می آید اما برای یک لحظه هم حتی ، گریه اش بند نمی آید.
می گوید و می گرید و باز می گوید. ناله ، اشک ، آه ، شیون ، زاری .
گریه هایش که ته می کشد و گلایه هایش که تمام می شود، نگاه غمگینش را به صورتم می دوزد و با غصه می پرسد : می دانی چرا این قدر دلتنگم ؟ آخر، امروز روز تولدش است. دلم نمی خواهد امروز با من قهر باشد!!!
و من تا خودِ خانه باخودم فکر می کنم که، شاید زن خیلی رنجیده باشد وخیلی آزرده باشد وخیلی تحقیر شده باشد وخیلی جفا دیده باشد وخیلی ظلم در حقّش روا شده باشد وخیلی درد کشیده باشد وخیلی خیلی های دیگر، اما هنوز دلش نشکسته از مردش.
ارسال یک نظر