۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

ژنده پوش....


خیمه های برپا آماده می شدند برای سوختن. و پیرزنان و پیرمردان تماشاچی برای اشک ریختن. کودکان از خرمایی که در دست داشتند مشعوف بودند و مادران از آشی که گرفته بودند پس از کلی پس و پیش شدن . پسرکان چشم های شان در چشمخانه می چرخید تا آن سوی میدان به تمنای دیدار دلدار . و دخترکان با خنده ای پنهان زمزمه می کردند مهر را زیر گوش هم داستانان .
صدای طبل و سنج رسیده بود تا آسمان و حسین جانم گاه فریاد می شد و گاه پچ پچه ، دهان به دهان .
بی تفاوت از کنار همه چیز گذشت با باری بردوش . یک گونی پُرِپر ، سنگینِ سنگین . بزرگ تر از قدش حتّی ، که به سختی می کشیدش در پی. یک گونی پر از ظرف های یک بار مصرفِ مصرف شده  و شیشه های نوشابه ی خانواده ی خالی.
کنار سطل کنار خیابان مکث کرد. گونی را گذاشت زمین، درش را باز کرد، چند ظرف دیگر از داخل سطل برداشت ، ته مانده ی برنج ماسیده به ظرف ها را به آرامی با دست هایش روفت و ریخت کنار پیاده رو، شاید برای گربه ها ، شاید برای پرندگان. ظرف ها را گذاشت داخل گونی. یک یاحسین گفت و گونی را به سختی حائل کرد به پشت. راهش را کشید و رفت.
ارسال یک نظر