۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

و شب ، شط علیلی بود*.....

شب تاسوعا :
دسته ی عزا، دسته ی عَلَم های برق انداخته، فانوس های نفت کرده ، دسته ی طبل و سنج و بلندگو، دسته ی زنجیرهای پر شاخه، دسته ی چفیه های سفید و سیاه با موهای ژل زده ی رو به آسمان، دسته ی تیشرت ها و پیراهن های مشکی روی شلوارهای جین پاره پاره. دسته ی نوحه های امروزی، عِطر سیب، بوی یاس. لطیف ، ملایم ، آرام ، که دلت غنج می رود برای مهربانی صداهاشان.
شب عاشورا :
دسته ی پیرمردهای سیاه پوش ، دسته ی عَلَم داران کهن سال ، دسته ی هیئت نشینان دیرینه ، دسته ی سینه و زنجیر و گاه قمه ، دسته ی کودکان چهار پنج ساله ی یا حسین بسته به پیشانی ، دسته ی زنان مشکی مشکی مشکی ، دسته ی نوحه ی ابافاضل با صدای مداح پیر محله ، دسته ی اسپند و قربانی و شربت و شیر، دسته ی اشک و گِل و گلاب.
ظهر عاشورا :
خیمه های برپا وسط میدان، پیرمرد ویلچر نشین اشک ریز، کودک شش ماهه ی سراپاسبز، صف منظم مردان و زنانِ قامت بسته به نمازظهرعاشورا در کف خیابان، کفش های درهم و برهم، موذنی با صدای گرفته و خسته، پیش نمازی غیر روحانی از اهالی محل. فریاد یاحسین. نوحه ای ترکی با آهنگی از ابراهیم تاتلیسس، نوحه ای عربی با تقلیدی از صدای سامی یوسف، نوحه ای فارسی با آهنگ حزین افغانی.
دور چرخیدن دور خیمه ها ، وای گویان ها .... ،حسین جانم ها..... ، تشنه لب ها.... ، زینب خوان ها.... ، نفت پاشیدن ها ، دور باشید ها ، شعله کشیدن ها ، دود به آسمان رفتن ها ، قیامت به چشم دیدن ها ، تبرک از پارچه نیمه سوخته جستن ها ، اشک پاک کردن ها، به سمت کوچه دویدن ها ، توی صف قیمه ایستادن ها ، به هم پریدن ها ، از هم قاپیدن ها.
عصر عاشورا :
سکوت کشنده ، سکوت هراس آلود، سکوت دهشتناک .
کوچه ساکت ، خیابان ساکت ، شهر ساکت .
ابرِ تیره و تار، غروبِ سنگین دلگیر، پاییزِ خسته ی غمگین،  و هوا ، هوای غربت لشکر شکست خورده ی بی سر و سامان ، سیر از نذری، و خواب ِخواب از شب بیداری پای دیگ حلیم .
شام غریبان :
آوای حزن آلودِ یا حسین ، ای شاه بی سرِ برخاسته از دسته ای مختصر از جوان های تنها ، غریب ،  بی کس، آواره. خسته از روزگار، شمع در دست ، اشک در چشم، سینه زنان، بی هیچ  طبل ، سنج ، بلندگو . بی هیچ زنجیر ، پرچم ، عَلَم ، کُتل . آرام ، معصوم ، مظلوم .
و دیگ های شسته ی دهان باز کرده رو به آسمانِ آن سوی حیاط ، و عَلَم های بی پر تاراج شده ی آن سوی خیابان ، و اسکلت های لخت خیمه های سوخته ی وسط میدان ، و شاید ، شاید ، یاد اسیران تنهای غریب دشت کربلا در دل چند مادر عزادار به یاد فرزند به اسارت رفته ی پشت میله ها.
و شب :
و شب ، همان شط علیل همیشه جاری در خیابان های شهر. همان شهری که صبح بیدار خواهد شد با حافظه ای پاک شده از دیروز. با بی خبری از خواب تلخ مهتاب. با خورشیدی پنهان پشت ابری بغض کرده و نباریده از دیشب . با فراموشی خاموشی، شاید هم ، خاموشی فراموشی .
و فردا :
روز از نو ، روزگار از نو .
دغل ، دروغ ، فریب ، درد، غربت.
هیاهوی آشوب ، ضجه ی بیداد ، داد فریاد .
و تا .....
عاشورایی دیگر ، ظلم من بر تو ، بیداد تو بر من .

* کتیبه ، اخوان ثالث
ارسال یک نظر