۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

اتل متل توتوله .....

می خواند :
اتل متل توتوله
گاو حسن چطوره ؟
و خیال من، پاورچین پاورچین، می رود به روستایی دور که بزرگترین دغدغه اش شاید حال گاو حسن بوده باشد.
چه روستای دل انگیزی با خروسخوان سحر و آسمان لبریز از خورشید و امواج گندمزارش.
می خواند :
نه شیر داره ، نه پستون
و بغض من می رود تا خشکسالی، تا قحطی، تا فقر، تا نداری، تا کاهگل ریخته ی دیوار، تا درِ شکسته ی چوبی طویله، تا سرفه های خشک پیرمرد آفتاب نشین، تا دست تنگی مرد، تا بیچارگی زن، تا بی انصافی ارباب، تا چاپلوسی کدخدا، تا زمین سوخته، تاآسمان نفرین شده، تاوصله پینه های تنِ بچه های کلاس نیمه سوخته، تا بخاری نفتی غیر استاندارد آتش گرفته، تا درِ بی دستگیره، تا آوارِ ریخته، تا معلم درمانده ی بدبخت، تا بی مسئولیتی مسئول، تا نفرین مادر از ظلم ظالم، تا معصومیت پرپرشده ی فرشته ی کوچک ده ساله ای که پر می کشد و فریاد می شود و می رود تا آخرِ خدا.
می خواند :
شیرش را بردند هندوستون
و ذهن من می رود به شیری که نبوده، که کم بوده وهمان هم رفته هندوستان. و هندوستانی که لابد نخواهد توانست پول همان اندک شیر را هم بدهد به مش حسن بخاطر تحریم ها. ولابد جای پول، طلا هم نخواهد داد با تحریم های تازه. و هندوستانی که خوشحال، پول ها و طلا ها را خواهد گذاشت توی جیب تنبانش برای روز مبادا.
می خواند :
یک زن کردی بستون
و احساس من می رود تا غنج دل عاشق و امیدوارِ مش حسنی که با این همه بدبختی و دراین وانفسای بی پولی و بی شیری و بی پستانی گاو، در فکر تشکیل عائله است و ستاندن زن، آن هم از یک اقلیت قومی، و در فکر افزودن نان خور اضافی ست لابد با امید به وعده های یک میلیون تومانی.
می خواند :
اسمشو بذار عمّ قزی
دور کلاش قرمزی
و عقل من می رود تا جایی که، ببین! این دل وامانده آن قدرها هم خوش است که اسم عوض می کند و می گذارد عمّ قزی که دوست داشته و دور کلاهش را هم می کند قرمزی که رنگ شادی است و شور است و زندگی.
می خواند :
هاچین واچین ، یه پاتو ورچین
و چشم من خیره می ماند روی پاهای دراز مش حسن و عمّ قزی و کودکان شان که از فرط بیکاری و بی چیزی کنار هم نشسته اند گوشه ی خانه و پاهای شان را دانه دانه جمع می کنند به رسم گِرد نشستن و کم خوردن. تا روزی که تمام پاها ورچیده شوند و دیگر نماند پایی برای رفتن.
سکوت می کند و دیگر هیچ نمی خواند. و تا ابد ساکت می ماند و ساکت می ماند و ساکت. 
و اشک من سیل می شود روی گونه هایم، بی هیچ مجالی، بی هیچ صدایی.
ارسال یک نظر