۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

خوش به حال مصری ها....

می پرسم مگر ما چه چیزمان از مصری ها کمتر بود همان اولِ کاری ؟؟؟
سر تکان می دهد و می گوید : اشتباه کردیم . خیلی سخت.
اگر همان روزهای بعد از پیروزی انقلاب، در مقابل خط کشی های خودی و ناخودی می ایستادیم، کارمان به اینجاها نمی کشید. 
اگر وقتی منابر آمدند توی مجالس، صدای مان در می آمد، وضع مان این نبود.
اگر قانون اساسی مان واقعا اساسی می شد به این حال و روز نمی افتادیم .
اگر..........
اما می دانی که آن روزها، شور انقلاب خیلی شور بود، طوری که چشم هامان را کور کرد و دست هامان را بسته. تا آمدیم به خود بجنبیم جنگ شروع  شد و تهاجم دشمن خارجی. که حتی اگر اراده ای هم بود برای اعتراض ، به دلایل مصلحت اندیشی کشورِ در خطر، دفنش کردیم در دل.
هشت سال جنگ، هر سنگی را می شکند، چه رسد به دل عاشق عافیت طلب. حالا دیگر مای 25 ساله ، 33 ساله شده بود و زن یا شوهر داشت و گاهی یکی دو تا بچه.
روزهای سازندگی که آمد و چهار تا بزرگراه و گُل کاری نشست در دل شهر ، توی دل مان گفتیم دیدی گر صبر کنی زغوره حلوا سازی و چه حلوای شیرینی! و یادمان رفت بپرسیم این سرداران سازندگی در این سال های خون و آتش و گلوله ، گُل کاری از کجا آموختند وقتی تا کمر توی گِل ها فرو بودند؟
حالا دیگر بچه ها بزرگتر شده بودند و نان و نماز و سجاده چاره ساز کار نبود ، جاه لازم بود و جلال. 

زیب اعتراض را در دل کشیدیم و نشستیم به تماشا.
به ما چه که قرار بود چه بلایی سرِ روشنفکران بیاید و چه ربطی به ما داشت سرنگونی اتوبوس نویسندگان ته دره و تو را سننه به گزینش و حجاب و ارشاد و .....
حالا دیگر شهرنشینان متمول و متمدنی بودیم با ادعای مدنیت .
و پنداشتیم رسیده ایم به سوییس فاضله که تقدیرمان پای صندوق رای رقم خواهد خورد. و چه شیک !!!
انتخابات 76 اوج مبارزه مان بود. حالی گرفتیم  حالِستان و کاری کردیم کارِستان . نوشتیم خاتمی و نگذاشتیم بخوانند ناطق. نهایت  پیروزی مان، انتخاب منتخب مان شد و میدان را سپردیم دست مردی از جنس ادب و احساس و شعر و شعور.و دوباره خزیدیم در پستوهای تاریک و اَمنِ سیگار و ابسلوت و دود وکتاب و شعر.
در تمام آن هر9 روزهایی که یک بحران ساختند، رای های 20 میلیونی مان را گذاشتیم زیربالش پَر وخوش خیالانه به خواب های خوش ِ این نیز بگذرد، دل بستیم. و روزی که رئیس جمهور، شد تدارکاتچی، شانه بالا انداختیم و با کنایه ای نیش دار گوشه زدیم: دیدید مشکل با این چیزها حل نمی شود، این هم از این.
ضربه را که خوردیم در سال 84 ، خواب مان کمی پرید شاید. کسی که استحقاق شهرداری هم نداشت شده بود رئیس و ما مانده بودیم و دست های حنا بسته. به تمسخر گفتیم : چه فرقی می کند همه شان سر و ته یک کرباسند و خودمان هم باور داشتیم که هیچ کرباسی سروتهش یکی نمی شود.
88 سال بچه های ما بود. سال جوان ترها. کمی تندتر، کمی شجاع تر، کمی سرکش تر. کتک ها را که خوردند و مرگ را که به جان خریدند، ناصحانه، تازه یادمان آمد: سیاست  پدر مادر ندارد. وخزیدیم توی غارهای مان با آهِ حسرت روزهای سبز.
و دوباره دل بستیم به بهاری که خواهد آمد و سبز خواهد بود.و دل بستیم به خردادی که خواهد آمد و پر از حادثه خواهد بود.
سر تکان می دهد و می گوید : اشتباه کردیم ، خیلی سخت.
و من فکر می کنم خوش به حال مصری ها که می خواهند اشتباه نکنند. 
ارسال یک نظر