۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

صغیر...

کز کرده گوشه ی چادر ، تنها و بی کس. به راحتی می شود فهمید با وجود لحاف کلفتی که پیچیده دور خودش ، بازهم سرما امانش را بریده است.
سرخی کودک وار گونه هایش از شرم حضور نیست که از سوز سرد ناجوانمردانه ای است که چون تازیانه می کوبد بر سر و صورتش. 
می گویم  : می شود یک لحظه بیایی بیرون ، کمی خوراکی و چند تا لباس گرم آورده ایم برای تان. 
می آید ، بسته ها را می گیرد و می گذارد گوشه ی چادر . می گوید : نذرتان قبول .
می گویم : نذر نیست کمک است . 
می گوید : من نذر کرده ام اگر از این زمستان سرِ سلامت به سر ببرم ، نصف محصول سال دیگر زمینم را بفروشم و برای کمک به بچه های صغیر بدهم . 
می پرسم : چرا بچه های صغیر؟
با دندان های یک در میانش تلخ می خندد و می گوید : پدرم که زیر آوار ماند ، تازه فهمیدم صغیر بودن چه دردی دارد و چطور کمر آدم  زیر بار غم خم می شود و بی کسی هوار می شود روی سرش. 
همسایه ها می گویند : شصت و پنج سال سن دارد و از ده سال پیش، بعد از مرگ مادرهفتاد و پنج ساله اش ، پدر نود و شش ساله ی علیل و زمین گیرش را تر و خشک می کرده !!!
و من به آوار فکر می کنم و تکیه گاه فرو ریخته و دست افتاده از بالای سر و عمود شکسته ی خیمه و پدری که تنها نامش همه ی اینها بوده. تنها نامش ....


* صغیر، در میان ترک ها، اصطلاح متداولی  برای بچه های بی پدر است.
* لفظ همسایه برای اهالی چادرهای اطراف ، برایم بسیار غریب آمد. 
ارسال یک نظر