۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

پشت ِدیوار پاییزها ......


  سرم را تکیه می دهم به شانه اش ومی ایستم کنارش به تماشای باران پشت پنجره و می گویم : یادت می آید آن وقت ها، پاییز که می رسید یک لحظه هم بند نمی شدیم توی شهر و هر آخرِهفته کوله هامان را می انداختیم پشت مان و می زدیم به دربند و درکه و توچال. تو می دویدی روی برگ های خشک و با خِش خِش شان برای من ترانه می ساختی و من موهایم را می سپردم به دست باد و می دویدم به آغوش شاخه ها.
همیشه نگران می گفتی: آن موها را بپوشان، الان کمیته می آید وبه جرم بدحجابی می گیردت و صد گناه دیگر کرده ونکرده مان رومی شود ومی برندمان اوین. ومن شانه بالا می انداختم وبی خیال می گفتم: بالاخره یکی باید باشد که پاییز را ببرد پشت آن دیوارهای بلند به میهمانی، یا نه؟ و هردو می خندیدیم و می دویدیم توی کوچه باغ های خرمالوهای نارنجی پوش شمیرانات در پی عشقِ ممنوعه.
دستم را می گیرد دردست هایش ومهربان نگاهم می کند وهردو آه می کشیم، نه برای آن جوانی های رفته وآن پاییزهای رنگارنگ وآن آخرهفته های دانشجویی پر شَروشور وآن برگ های خشک و خسته ی خزان زده و آن بادهای بازیگوش. بلکه برای پایی که حالا درد می کند و زانویی که زُق زُق می کند و پشتی که کوله را جواب می کند و گوشی که بی زوزه ی هیچ بادی، هوهو می کند و چشمی که دیگر کورسوی روشن و سایه ی تاریک را برنمی تابد، و خیال هایی  که بی آن نمی توان حتی لحظه ای بود به بی خیالی.
و بیشتر آه می کشیم اما، برای بودن آنانی که هنوز هم فکر می کنند برای رسیدن پاییز به آن سوی دیوارها، حتما باید باشند مجرمانی با گناه کرده و ناکرده ، و نمی شود دیوارها را برداشت تا پاییز خودش قدم زنان برود اوین به میهمانی. 
تمام آنانی که برای همه ی تاریخ فکر می کنند اوینِ بی پاییز بهتر است از اوینِ بی دیوار.
ارسال یک نظر