۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

راهیان نور با زور ؟؟؟


یکی از آن برگه های رضایت مدرسه را می دهد دستم. از همان هایی که بیشتر از جلب رضایت والدین، سلب مسئولیت مدرسه را به رخ می کشد.
دو سالی می شود که سوادم را سپرده ام دست شیشه های عینکم ، نگاهش می کنم و با خنده می گویم : آن عینک را از روی میز بده ببینم باز باید به چی رضایت بدهم؟
با شیطنت می گوید : این برگه ی عدم رضایت است . یعنی باید رضایت ندهید.
لابد دو تا شاخِ روی سرم را می بیند که شروع می کند به توضیح بیشتر. برای اردوی راهیان نور است. مدیرمان گفته برای درس آمادگی دفاعی تان اجباری ست. به والدین تان بگویید رضایت ندهند، تا ما برگه ها را بدهیم منطقه و بگوییم به حد نصاب نرسید.
مربع کوچک مقابل " رضایت ندارم " را که تیک می زنم ، نفس راحتی می کشم و با خود می گویم : چه دلی داشته اند مادرهایی که بچه های شان بی هیچ برگه ی رضایتی به جنگ واقعی رفتند و هیچوقت هم برنگشتند حتی توی جعبه های چوبی با پلاک های زنگ زده ی تقلبی.
حالا، درست یک سال از آن روزها می گذرد و 26 غنچه ی نوشکفته پرپر می شوند و آقای وزیر آموزش و پرورش، در پاسخ به علت مرگ آن ها می گوید: بروید از مسئولش بپرسید.
حسی آمیخته از خشم و تاسف چنگ می زند توی دلم ، حالم بد می شود و سرم گیج می رود . و دهانم باز می ماند میان فریاد و آه، بلاتکلیف و سرگردان. و اشک، داغِ داغ سُر می خورد روی گونه ی چپم.
عکس ها حکایت از دردی دارد که ظالمانه حس بی کسی را چون تازیانه می کوبد توی صورتم ، و یادم می آورد که ملت ایران مدت هاست یتیم شده است و دیگرهیچ بزرگی نمانده برای این آب و خاک که غمخوار مردم باشد.
پاهایم می لرزد از استیصال چهره ی درهم شکسته ی پدری که کمرش تا شده همین دیروز. و رنگ عاطفه ام می پرد از نگاه بی رنگ خواهری که دیگر خواهر نیست حتی برای خودش. و بغض امانم را می برد از نگاه تنهای برادر.
چه می شود گفت از دل مادر . ای وای از دل مادر.
با خودم فکر می کنم وزیر که دروغ نمی گوید، او مسئول آموزش و پرورش است، مسئول جان آدم ها که نیست. جان را سپرده اند به کسی دیگر.
برادر عزرائیل، لطفا در اسرع وقت ، پاسخ دهید !!!
ارسال یک نظر