۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

اولین درس مدرسه ....


همانطور که اشک جویبار می شود روی گونه هایش، دست های گچی اش را می کشد روی چشم هایش و با پشت دستش آب راه افتاده ی بینی اش را پاک می کند.
زیب کیفش را که باز می کند، بوی مداد تراشیده و سیب زرد لبنانی بدجوری می پاشد توی صورت اتاق.
از لابلای دفترچه های مشق و حساب ، تراشه های زرد و آبی و سبز و سرخ مداد رنگی می ریزد روی زمین.
روزِ اولی، ازمعلم بدش آمده است. همان وقتی که در مقابل اصرار او به این که پاک کن اَش را دخترک  کنار دستی اش برداشته، گفته : باید حواس اَت را بیشتر جمع می کردی .
هق هق کنان می گوید: من خودم دیدم که برداشت. اما خانوم گفت: از کجا می دانی ؟ و حرفم را گوش نکرد. یعنی من چشم هایم کور است، نمی بیند؟ حالا که این طور شد، من هم بعد از این وسایل بچه ها را برمی دارم ، می خواهند حواسشان را بیشتر جمع کنند.
اولین درس را چه بد آموخته است ، عناد در مقابل بی عدالتی.
نمی دانم چه بگویم و اصلا هم نمی توانم تصور کنم  که  معلم بینوا چه باید می کرده ؟
اگر حرف او را می پذیرفت ، و او اشتباه نکرده بود، تصویر آن دخترک برای تمام طول سال مخدوش می شد در ذهن همکلاسی هایش و اگر اشتباه کرده بود، روح آن دخترک آسیب می دید با تهمتی ناروا برای تمام عمر، و درس ظلم تنها درسی می شد که می آموخت در اوج مظلومیت و بغض سنگین ناحقی خفه اش می کرد برای همیشه و هروقت ، و اگر نمی شنید که نشنیده بود ، ذهن او مکدر می شد و شده بود در معنای حق  و عدالت خواهی.
فکر کردم چه خوب بود که در مدارس ما کارها گروهی انجام می شد و هیچ بچه ای مالک هیچ وسیله ای نبود. شاید این طور بیشتر می شد به آموزش راست گفتاری و راست کرداری پرداخت و پندارها را زیباتر نقش زد.
شاید آنوقت ما کودکان بهتری می شدیم برای این کشور و مسئولین مان آدم های صادق تر و عادل تری می شدند برای حکومت و سیاست مان.
شاید .
ارسال یک نظر