۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

مرد جوان من ....



چشم هایم نیمه باز است و یک نور سفید مهتابی پاشیده به پهنای صورتم.
هوش و بیهوش از خودم می پرسم این دنیایم یا آن دنیا ؟ یادم هست که تحت عمل جراحی بوده ام و یادم نیز هست که تو می خواستی بیایی.
هیچ حس بدی از تردید میان بودن در این دنیا و آن دنیا ندارم . و هیچ نمی ترسم از این که دیگر نباشم. سبُک هستم و نرم مثل یک پر، و آن قدر آرام ، که احساس می کنم می توانم  ساعت ها ، روزها ، و حتی سال ها درهمان حال بمانم.
صدای صحبت چند نفر ، گوشم را می نوازد. چند زن و چند مرد. نمی دانم چرا و با کدام استدلال و باور، اما یک لحظه تردید نبودن می پرد از ذهنم و در دل می گویم : من زبان این ها را می فهمم ، پس نمرده ام و هنوز توی این دنیایم .
هیچ یادم نمی آید قبل ترها ، کجا و چه کسی، گفته باشد که در آن دنیا به زبان دیگری صحبت می کنند. هیچ در خاطرم نیست که از کودکی تا آن روز در مورد زبان آن دنیایی ها چیزی شنیده باشم. اما حس درونم  تصور یا حتی تخیلی از صحبت های عامیانه آن دنیایی را نمی پذیرد. شاید همیشه آن دنیا برای تصورات من، دنیای سکوت بوده است و معنویات. دنیایی که در آن هیچ فرشته ای دل هیچ فرشته ی دیگر را به درد نمی آورد و نمی شکند با زخم زبان هایش.
اصلا چه کسی به من گفته که به محض ورود به آن دنیا، با فرشته ها مواجه خواهم شد؟ این را هم نمی دانم.
یکی از آن صداها می گوید: به هوش آمد، آماده شوید ببریمش بخش. و دو مرد و دو زن حاضر می شوند بالای سرم.
از درِ آسانسور که خارج می شویم و راهی می شویم سمت اتاق، دستم را می گیری و می پرسی: خوبی ؟ با چشم هایم نشانت می دهم که خوبم.
یکی بالای سرم می گوید: یک پسر تُپل مُپل، سفید وخوشگل، مثل برگ گل، ومن یاد چهره ی فرشته ای می افتم که درآن بلاتکلیفی معلق میان ماندن و رفتن ، نگاهش توی خیالم می خندید.
امروز صبح، وقتی بیدارت می کنم و چشم هایت را باز می کنی توی صورتم، نگاه همان فرشته می نشیند توی چشم هایم که هفده سال پیش لبخند می زد در نگاهم.
فرشته ی مهربان من، تولدت مبارک، که تو امروز هفده سالگیِ بودنت را جشن می گیری و من هفده سالگی مادرانه هایم را.
راستی، کدام باور گفته بود فرشته ها نمی توانند درهیبت مردان جوان، ظاهر شوند؟ کدام باور موهوم ؟؟
ارسال یک نظر