۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

رنگ بی رنگی ها.....


وقتی دعوت مان کردند برای دیدن جهیزه ی عروس ، با اعتراض گفتم : یعنی رسما دعوت مان می کنند خانه شان برای فضولی . به ما چه که عروس شان دیگش چه شکلی است و سه پایه اش چه اندازه ای .
خندید و گفت : عمه جان ، این یک رسم است . کسی هم به دیگ و سه پایه کاری ندارد. کم و زیادش هم مهم نیست . بیشتر تماشای دسترنج مادرعروس است برای قدردانی و هنرنمایی خواهرانش برای باز شدن بخت شان. نُقل و شیرینی می خوریم و مبارکبادی می گوییم و می آییم . سخت نگیر.
دانه دانه وسایل را روی دست می گرفتند و با صدای بلند می گفتند: این هم قابلمه ی مسی عروس خانوم. و ملت کف می زدند و کام شیرین می کردند.
دیگ و قابلمه و آبکش و قوری که تمام شد ، نوبت رسید به بقچه و رختخواب پیچ .
خاله ی عروس تشک ها را دانه دانه ورق زد و مرواریدهای دوخته شده روی لحاف مخمل زرشکی را که شکل گل بود و پرنده، نشان داد و گفت : دخترمان از هر انگشتش هزار هنر می بارد . خوش به حال آقا داماد.
من اما نه مرواریدی می دیدم و نه مخملی ، نابینای نابینا ، مسحور آن همه رنگ شده بودم در ترکیب بالش ها و تشک ها و متکاها. لحاف قرمز با گل های ریز آبی و زرد و نارنجی  چنان مرا به وجد آورده بود که اگر یک آن به خود نمی آمدم شاید بی اختیار می پریدم وسط رختخواب ها و غلت می زدم در آغوش آن بهار روح افزا و آن گلستان مسلّم .
تصور احساس ِعروسی که زناشویی اش کلید می خورد در میان آن همه رنگ و گل و مهربانی ،  رنگ زندگی می دواند زیر گونه هایم و تصور نطفه ای که در آغوش نقش و نگار بهار بسته می شد ، لبخند می نشاند بر لب های کودک درونم  و دلم غنج می رفت.
چه حیف که روزهای خوب زود تمام می شوند ، درست مثل طعم شیرینی ، و روزهای بد هیچ فراموش نمی شوند ، درست مثل مزه ی تلخی . چه حیف . 
عکس را که می بینم ، حالم را نمی فهمم. سرم گیج می رود و بغض می خواهد خفه ام کند وقتی چشمانم خشک می شود روی  لحاف و تشکی که گل هایش پژمرده اند زیر خروارها خاک و دست هایی لرزان آنها را کشیده است روی جنازه ی زندگی.
چقدر دلم می خواهد فریاد کنم نقشی را که بودن را می خواند در عمق نبودن ها.
ارسال یک نظر