۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

کابوس های لرزان

هنوز هم بعد از این همه سال وقتی علی را می بینم، تلخی نگاه آن روز پدر می نشیند توی چشمهایم که ناشیانه با دست های لرزان اشک روی گونه هایش را زدود و در عین مهربانی اما غمگین، دست های پنج ساله ی علی را گذاشت توی دست های هشت سالگی من و با بغضی پنهان گفت: این علی کوچولو چند وقتی مهمان ماست ، با هم دوست باشید.
علی پشت سر پدر دوید و گریه کرد .خواهرم عروسکش را گذاشت توی بغل او و گفت : بیا با هم، مامان، بابا، بازی کنیم و علی فریاد زد و فرار کرد توی حیاط .
علی دو هفته مهمان ما بود. شاید بشود گفت بازمانده ی خوشبختی از یک زلزله ی هولناک، که بعد از دو هفته، یک خانواده ی متموّل و بزرگوار به فرزندی قبولش کردند و چون هیچگاه مجال ساختن آشیانه ای برای فرزند خود نداشتند او را چون جان عزیزش داشتند و با او مهربانی ها کردند.
علی سال ها بعد از ایران رفت و حالا مهندس موفقی است در یک کشور اروپایی.
سه سال پیش برای تازه کردن دیدارها آمده بود ایران. مادر خوانده اش میهمانی مفصلی داده بود و از من خواست نصیحتش کنم برای ازدواج. دستش را گرفتم و گفتم:علی، تو که همه ی شرایط یک زندگی خوب را داری. کارِ خوب، خانه ی مرتب، امکاناتِ عالی، چرا ازدواج نمی کنی، دختر خوبی سراغ دارم ، می خواهی پا پیش بگذارم؟
نگاه تلخی به صورتم کرد و گفت : آبجی، هنوز گرمی دست هایت را وقتی برای اولین بار دستم را فشردی توی تنم حس می کنم. مهربانی هایت هرگز فراموشم نمی شود و هیچ دوست ندارم پیشنهادت را نادیده بگیرم. اما فکر می کنی یک بار دیگر در توانم باشد کابوس چشم های بسته ی زنی که نَفَسَش توی صورتم تمام شد را تجربه کنم. آغوش هر زنی مرا می ترساند از این تجربه ی تلخ.
روزی که علی را بیرون کشیده بوده اند از زیر خروارها خاک ، ساعت ها بوده که در آغوش مادر مرده اش ناله می کرده.
یاد قربانیان تمام لرزه ها و پس لرزه های بی کفایتی مسئولین در تمام طول تاریخ گرامی باد و کابوس بازماندگان شان برآب.
ارسال یک نظر