۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

خودجوش ....


خودجوش یعنی وقتی داغ کرده ای از هر چه بدبختی ، فریاد کنی نمی خواهم.
خودجوش یعنی وقتی دهان های باز و شکم های گرسنه ی کودکانت بغض می شود و می فشارد گلویت را ، دست کارگران کارخانه تان را که تا دیروز همکارانت بودند و امروز همه با هم شده اید بیکار ، بگیری و زنجیری شوی گرد مجلس و استانداری و فرمانداری شهر برای تظلم خواهی.
خودجوش یعنی وقتی حرمت انسانی اَت را آن چنان به سخره می گیرند که به ذَمّ آن ها کمتر از حیوان بشوی ، انگشت های انسان های هتک حرمت شده ی دیگر را حلقه کنی دور انگشتانت و فریاد بزنی حقوق پایمال شده ی حیوانات را با بغض انسانیت. 
خودجوش یعنی وقتی روی ثروت خدادادی خوابیده ای و ته جیب هایت قلقلک می دهد سرانگشتانِ بی پولی اَت را ، آهِ برآمده از قفس سینه اَت بال بگشاید تا عرش آسمان و بپیچد گرد آه های دیگر بی پناهان و برود بالاتر و بالاتر و پرنده شود در آسمان بیکران خدا. 
خودجوش یعنی وقتی بخاطر یک مرغ ، عمرت، جانت، حیثیت اَت می رود زیر سوال و تحقیر می شوی یک شب تا خود صبح، دست همراهان به صف ایستاده ات را بگیری و بریزی توی خیابان و فریاد بزنی: مرگ بر گرانی !!!
خودجوش یعنی آوار شدن سقف صبر و تحمل و بردباری و شکیبایی بر سر صبوران و شکیبایان، که شاید این تعریف در هیچ فرهنگ لغاتی نیامده باشد، اما "خودجوش" یعنی این و نه حماسه ی ساندیس و کیک و ساندویج هایدا.
ارسال یک نظر