۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

در حسرت یک فنجان کودکی ......



دل می گوید به یاد کودکی ها ، دراز بکشم روی سرسره ی همیشگی  پارک و تمام  تنم  را رها کنم در دست های آسمان.
دیده می گوید : زنهار، گشت ارشاد و اشاره ام می دهد به امتداد مسیر.
عقل می گوید : با جنون یا من .
و من همچنان درگیر با دل و دیده و عقل و احساس .
اینجا عصر جمعه ی ایران است و من در حسرت نوشیدن یک آسمان نور با تمام وجود.
دروغ گفته هرکه گفته : به هر جا بنگری آسمان همین رنگ است . خیلی دروغ.
ارسال یک نظر