۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

بُغض ....



نشستم روی صندلی جلو و منتظر برای سه مسافر بعدی.
از اولش هم پیدا بود ، آن وقت صبح ، حالاحالاها ، ماشین پر نخواهد شد. ده دقیقه ای گذشت و هیچ مسافر تازه ای نیامد .
تک و توک چند مسافر عبوری هم که آمدند ، ایستادند کنار خیابان و سوار ماشین های گذری شدند.
به دلم گفتم : پاشو تو هم پیاده شو ، ما هم با همین ماشین ها برویم . حالا کو تا این ماشین پر بشه.
دلم گفت : دور از انصاف است . این راننده ی خطی که نباید چوب هرکی به هرکی بودنِ مملکت را بخورد.
به دلم گفتم : نیست که هیچ کدوممون این چوب را نمی خوریم !
دلم گفت : حداقل چوبی که مردم می خورند را ما نمی زنیم ،  و خوش شد.
وجدانم را بدجوری قلقلک داد با این حرفش. گفتم : باشه ، پنج دقیقه ی دیگه فقط به خاطر تو. اما اگر مسافری نیامد، می رویم ها! و دلم ساکت شد. و صبر کردیم با هم.
پنج دقیقه هم گذشت. کم کم داشت دیرم می شد. عزمم را جزم کردم  برای پیاده شدن.
نگاهی به سر تا پای راننده کردم. جوان بود، اما به نظر نمی رسید جویای نام باشد. خسته بود و غمگین، خیلی غمگین. یک جورهایی خُرد شدگی از تمام وجودش می بارید، خودش، غرورش، صورت تکیده اش، دست های رنج دیده اش و شاید حتی دلش. کاملا پیدا بود که به جبر تاریخ و محدوده ی جغرافیاست که شده راننده ی مسافرکش خطی.
و معلوم بود که در طول عمرِ نه چندان درازش، چوب های زیادی از زمانه خورده، چوب بی کاری، بی پولی و حتی شاید بی عشقی.
و معلوم بود بی آن که ادعایی داشته باشد اما طلب زیادی دارد از آنان که دانسته یا ندانسته، هست و نیستش را از او گرفته اند و محرومش کرده اند از حقوق اولیه اش با بی وجدانی ها و بی شرفی ها و بی عرضه گی هاشان. حقوقی با نام های آزادی، کار، رفاه، آسایش، شادی و حتی جوانی.
به دلم گفتم : پنج دقیقه هم گذشت، پیاده شویم؟ و دلم سوخت ، خیلی سوخت نه برای او که بیشتر برای خودم،  برای وجدانم، اخلاقم و انسانیت کم رنگ شده ام و حتی مرام از دست رفته ام، که رسم تبار ما هیچ و هرگز این چنین نبود رفیق را در نیمه ی راه رها کردن حتی اگر رفاقتی نکرده باشی با او.
به دلم گفتم : خیلی خُب، می نشینیم، اَخم و تَخم رئیس قابل تحمل تر است تا سرزنش وجدان و زخم زبان تو.
و نشستیم و نیم ساعتی طول کشید تا ماشین راه افتاد.
و رسیدیم .
نیم ساعت تاخیر و ابروان درهم گره خورده دیدن اما می ارزید به آجر نکردن گوشه ای از نان یک راننده ی جوان که با این که حقوق خوانده بود اما  روزانه هزاربار حقش پایمال می شد در مقابل چشمانش و جز بغض فروخورده هیچ نداشت.
ارسال یک نظر