۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

تئاتر هم بی پدر شد امروز.


تبدیل شده ایم به نسل " آوخ " و " افسوس "

تبدیل شده ایم به نسل " ای وای دیدی او هم رفت ."

تبدیل شده ایم به نسل اشک و ناله و آه .

نسل پدران مان یکی یکی از هفتاد و چند سالگی شروع می کنند به رفتن تا هشتاد و چند سالگی ها. 

و نسل برادران مان یکی یکی از پنجاه سالگی ها می روند تا بعد....

هر شب که ساعت شماطه دار را کوک می کنیم به نیت آغاز یک صبح زیبای زندگی ، ناقوس مرگ پرشتاب تر می لرزاند تن خسته ی بودن هامان را در این گرگ و میش خاکستری پندارها.
هر روز که آرزو داریم لبخند به روی آسمان بگشائیم  به امید بخشایش سبدی شادی ، کلاغ پیر زودتر اما با خبر یک مرگ تازه دشنه می زند توهم خندیدن خورشید را در خیال خام ما.
دیروزها قیصر می رود و منزوی و شکیبایی و آقایی  
و امروزها سیمین بانو می رود و قادری و کسایی و ذوالفنون و سمندریان
راستی خدا را چه می شود ، حواسش کجاست، حالش خوب بوده وقتی اسم ها را هجی کرده در گوش عزرائیل؟ 

عزرائیل جان نکند آدرس ها را اشتباهی می فهمی وخانه ها را به غلط در می زنی این روزها؟ 

عزرائیل جان ، خدا نگفت خانه ی دوست استثناست ؟ 

عزرائیل جان ، یک بار دیگر نشانی ها را بخوان ،
                                             شاید چند کوچه پایین تر، شاید چند کوچه بالاتر !!!
ارسال یک نظر