۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

اين جهان كوه است و فعل ما ندا... *


دست هایش را بلند می کند که بغلش کنم و مرا می کشاند تا پای پنجره و می گوید : رفت و اشاره می کند به رفتن پدرش.
شیرش را تا آخر می خورد و به تهِ شیشه که می رسد، می گوید : رفت ، منظورش این است که تمام شد.
عروسکش را پرت می کند پایین، می خندد و می گوید : رفت  یعنی افتاد.
غذایی را که در دهانش گذاشته اند  قورت می دهد و می گوید : رفت ، یعنی خوردم .
به جوراب هایی که پایش می کنم ، نگاه می کند و می گوید : رفت یعنی پوشیدم .
و ........
تمام کارهایش با یک رفت معنا می یابد و هیچ کس هم هیچ گله ای نمی کند از این رفتن ها، چرا که او یک بچه ی یک سال و نیمه ی دوست داشتنی ست .
می گوید : ببین با یک فعل چه خوب همه ی کارهایش را راه می اندازد و منظورش را می رساند. و ما هر روز ، از هزار حرف گفته و نگفته و هزار فعل کرده و نکرده استفاده می کنیم برای گفتنِ خودمان و هیچ کدام هم منظورمان را نمی رساند آن طور که می خواهیم .
می گویم : مهم فعل نیست ، مهم آن حسی است که می خواهد اوی واقعی را بفهمد با تمام سادگی ها و روراستی هایش و مای دروغین  را نفهمد با تمام خط خطی ها و ناراستی هامان . مهم آن حس است.


* مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)
ارسال یک نظر