۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

این بهشت برین ....

از پارک وی سرازیر شدم پایین . هوا برای یک پیاده روی صبحگاهی عالی بود. هر چند ساعت یازده ، چندان صبح هم به حساب نمی آمد. هوا نیمه ابری بود و باد ملایمی می وزید. اگر یک نم باران کوچولو هم می زد ، کاملا می شد اسمش را گذاشت یک هوای دونفره ی رمانتیک و شاعرانه .
جوان بیست و دو سه ساله ای تکیه داده بود به دیوار زیر ویترین جواهرفروشی گوهربین وگیتار می زد. توی جلد گیتارش چند اسکناس پنج و ده هزار تومانی ریخته بود.
سر میرداماد گل فروش ها بیداد می کردند. دسته های رز صورتی و سفید دست به دست می شد.
پایین تر، روی نیمکت سیمانی پیاده رو مقابل لوکس فروشی اکسیر، زنی که با عینک آفتابی بزرگ و کلاه لبه دار صورتش را استتار کرده بود ، ساز دهنی می زد و چه خوب هم می زد. دهان کیف مشکی بزرگی مقابل زن باز بود .
نرسیده به ونک ، پیرمردی نشسته بود روی پله ی بانک پاسارگاد و سه تار می زد. گوشه ی یک پانصد تومانی مچاله از توی جیب شلوارش زده بود بیرون.
ضلع غربی میدان ونک ، اول ملاصدرا ، دختر جوانی که ماسک طبی روی دهانش بود ایستاده بود کنار تابلوی ایست ممنوع و ویلون می زد.
شاید اگر جای من یک مریخی این راه دراز را آمده بود، به زبان خودشان فکر می کرد:  این بهشت برین کجاست که این چنین مردمان هنرمند هنردوست با کلاسی دارد!
ارسال یک نظر