۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

خودی ...

خانم ناظم سرش داد کشید وگفت: اون احمق گوش دراز که سایه به سایه تا دمِ درِ مدرسه دنبالت اومده ، کی بوده ؟
رنگ از رخسارش پرید و دستپاچه گفت : خانوم ، به خدا دروغ گفتن . کسی نبود.
چشم غره ی خانوم ناظم آن قدرها توی دل مان را خالی می کرد که بی هیچ شکنجه ی اضافی لب به اعتراف بگشاییم .
سرش را انداخت پایین و همان طوری که دست هایش را درهم می پیچید، با لکنت جواب داد : خانوم ، به خدا نمی شناسیمش خانوم . ما بی تقصیریم خانوم .
از دفتر که آمدیم بیرون ، توی صورتم خندید و فاتحانه گفت : پسرِ خودش بود.
ارسال یک نظر