۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

خبرهای کمی خیلی بد ....

ترافیک آمده بود تا حلقِ میدان ونک. ایستگاه شلوغ بود و بیست دقیقه ای طول کشید تا ونِ سبز لِک و لِک کنان از راه برسد. دخترک نفر چهارم صف بود اما آن قدر ایستاد تا همه ی صندلی ها پر شدند و نشست روی صندلی تاشوی لق لقوی کنار دست من در ردیف اول .
این ون سواری هم برای خودش آدابی  دارد مستحق تالیف هزاران جلد تفسیر و تحلیل و کاوش و پژوهش، که من از دو چیزش هیچ وقت سر در نمی آورم . اول این که چرا این ون ها درِ عقب ندارند ؟ و دوم این که چرا بعضی ها فکر می کنند همه مسافران غیر از خودشان حتما مقصدشان آخر خط است ؟
تمام هوش و حواسم به صفحه اول روزنامه بود و داشتم فکر می کردم به عمق فاجعه ای که بعد از اسید پاشی بر سر آن دخترک جوان بی خبر از همه جا می آید، و بود و نبود و هستی و نیستی اش را تباه می کند، که دخترک آهی از اعماق وجود کشید و گفت : یه خبر خیلی بد . خیلی حالم گرفته شد. اعصابم به هم ریخت .
گوش تیز کردم و توی دلم گفتم : یا خدا ، لابد توی همین تهران خودمان و مقابل پارک ملت یا ساعی هم روی چند نفر اسید پاشیده اند.
.....
- ببین ، آن کفش هایی که با هم دیدیم را فروخته بود. 
- چی ؟ صدا قطع و وصل می شه ؟ 
- الان خوبه ؟
- آره دیگه ، زارا ، توی میرداماد.
.....
- چه بد !!!!!!! خبر از این بدتر در تمام عمرم نشنیده بودم !!!!
ارسال یک نظر