۱۳۹۳ تیر ۱۵, یکشنبه

من دلم می خواهد.....

می گوید : مرد خوبی به نظر می رسید.
تائید می کنم . بله ، خودش آدم خوبی بود اما کارش! از اون کارهاست که هی کلّه می کنند توی زندگی مردم ، و بود و  نبودشان را زیر و رو می کنند برای پیدا کردن یک سرنخ مجرمانه.
سر تکان می دهد و با بی تفاوتی می گوید : کارشان است دیگر. این ها هم از این راه نان می خورند.
من اما دلم نمی خواهد نسبت به این آدمِ خوب که در یک جایگاه شغلی بد قرار گرفته این طور بی تفاوت باشم. من دلم می خواهد آدم ها همانی باشند که هستند.
من دلم می خواهد وقتی تماس تلفنی محترمانه ای برای صبح فردا دعوتم می کند به جایی که باید، شب چشم هایم را با آرامش ببندم و دل آشوبه امانم را نبرد از این که فردا چه خواهد شد، و هی با خودم فکر نکنم که یعنی باید با چادر بروم یا با مانتو و روسری هم می شود؟ و در تمام طول راه ذهنم درگیر این نباشد که آیا تو را که تی شرت آستین کوتاه سه دگمه پوشیده ای، راه خواهند داد یا باید به تنهایی پاسخگوی تمام سوالات شان باشم؟
من دلم می خواهد وقتی پای صحبت آن آدم می نشینم و از پرونده ی پاکم که پیرو تحقیق و تفحص از محل کار و زندگی ام به آن پی برده می گوید دستم ناخواسته نرود تا پیشانی ام که مقنعه ام را بکشم جلوتر تا مبادا تارمویی پیدا و ناپیدا خط بطلانی بکشد بر بوم یکدست سپیدِ زندگیِ تا امروزم.
من دلم نمی خواهد دیگرهیچ وقت درهیچ جا برای توجیه مجرمانه نبودن تک تک لحظه های نفس کشیدنم تن لرزه داشته باشم حتّی برای هیچ آدمِ خوبی که ناچار شده گاه آدم بده ی قصه ی زندگی خیلی ها باشد ...
ارسال یک نظر