۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

بالن های آرزو ....

دیشب چهارشنبه سوری بود و خیابان ها بیشتر ازهرچیز خاطرات روزهای انقلاب را تداعی می کردند، بی آن که کسی فریاد بزند: توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد، که البته اثر داشت آن هم بدجوری روی اعصاب ما.
دیشب چهارشنبه سوری بود و خیابان ها بیشتر از هر چیز خاطرات جنگ و بمباران و تیر و ترکش را تداعی می کردند. بی آنکه کسی فریاد بزند : جنگ جنگ تا پیروزی . و شاید تا رفع فتنه از عالم.
دیشب چهارشنبه سوری بود و خیابان ها پر بود از انواع مَنم مَنم های روکم کنی و به رخ کشیدن اقسام ادوات جنگاوری چینی.
دیشب چهارشنبه سوری بود و خیابان ها شده بود صحنه ی نبرد میان حقّ ها و باطل ها. حقّ هایی که بی هیچ حقّی ، ریخته بودند توی کوچه هایی که چند جوانِ خوشحال جمع شده بودند دور آتشی نه برای انقلاب و جنگ ، که برای سرور و شادی . و باطل هایی که جز حقّ نفس کشیدن و شاد زیستن و زدن و رقصیدن و خندیدن هیچ نمی خواستند.
دیشب چهارشنبه سوری بود و عدّه ای درهمان خیابان هایی که زیر پای موتورسواران لشگر سلم و تور می لرزید و به تسخیر قوم تاتارِ با کلاه خود و سپر ضد شورش و ماسک و باتوم درآمده بود، در حسرت روزهای خوش، بالن های آرزوی شان را روشن می کردند و آن قدر آرزو فوت می کردند تویش که شاید برود تا اوج دنیا و برسد به دستِ خدا.
دیشب چهارشنبه سوری بود و .........

ارسال یک نظر