۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

چریک...

می پرسد : مامان چریک ها کیا بودن؟
چریک ؟
و پرت می شوم به سی و سه سال پیش .
چریک یعنی من که شبنامه ها را گذاشتم پرِ شال کمرم زیر روپوش مدرسه و رفتم بر سر قراری که هیچ گاه نشد حاضرش باشم.
چریک یعنی پسرعمّه مرتضی که باغچه ی خانه ی خانوم جان را مثل یک قبر کند و تابوت کتاب هایش را چال کرد تا اگر آن رفیقِ نارفیق ناخواسته به زبان آید، عصمت کتاب های معصوم را ندرد دست هیچ نامحرمی . و هر چه خانوم جان بینوا عزّو جزّ کرد که مادرجان حالا وقت بیل زدن باغچه و کاشتن بنفشه نیست گوشش بدهکار نشد که نشد.
چریک یعنی زن دائی اشرف که ساعت ها ایستاد نگران سرِ کوچه به انتظار که اگر یک وقتی دائی جان ناغافل سر رسید، به بهانه ی خرید شیر و ماست دستش را بکشد و ببرد تا سر خیابان که جلسات توجیهی پریدخت توی خانه تمام شود و یاران هر کدام روانه شوند پی کار و زندگی شان .
چریک یعنی کلثوم خانوم که آن درِ چوبی گل میخ دار خانه ی ته کوچه ی بن بست شفا را هیچوقت نبست و فقط پیش کرد که اگر ناگهان کمیته سر رسید و بچه ها مجبور شدند به فرار توی کوچه، بتوانند در را هل دهند و بیایند داخل، و گم و گور شوند توی سوراخ سنبه های انباری.
چریک یعنی دخترِ آقای حکیمی که با دو بچه ی هفت ماهه توی شکم ساعت ها ایستاد کنار پنجره به انتظارِ شوهر شاعرش که وقتی می پیچید توی کوچه، خیالش راحت شود که امروز هم به خیر گذشت.
چریک یعنی آن صف منظم بچه های بیخ دیوار که سربلند ایستادند و بی آن که خم به ابرو بیاورند، شنیدند که یکی گفت : آتش ....
چریک یعنی ........
بوی سوختگی کاغذِ زیربینی و سردی آب های خیسِ پاشیده روی صورتم که حالم را جا می آورد تازه می فهمم چریک یعنی .......... سی و سه سال پیش.
.
بی آن که بفهمم؛ چقدر پیر شده ام، چقدر کم طاقت.
ارسال یک نظر