۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

روحانی مچکریم ...

قبل ترها، هروقت غرق درحواس پرتی روزانه، ناغافل از مقابلِ درِسنسوردار فروشگاهی رد می شدم و دو لنگه اش خودبخود از دو طرف می رفت کنار، در ناخودآگاهم  تصور یک دست قوی و نیرومند نقش می بست که به شتاب می آمد بیرون و از پشت گریبانم را می گرفت و مرا به درون می کشید و دوتا کشیده ی آبدار توی گوشم می خواباند که ای غافل، قصدت از عبور بی دخول از نزدیکترین فاصله ی ممکن چه بوده که حریم حرم را دریده ای، و حرمت مکان را شکسته ای. که اگر دزدی، محتسب باید و اگر چشم چران، آژان لازم است، و اگر قصد سوء داشته ای، پاسبان.
این روزها اما وقتی ناخواسته بازشدن دو در غافلگیرم می کند، حس پنهانی می گوید: همین حالاست که زیبارویی از میان دو لنگه به بیرون بپرد و صورتم را میان دو دست هایش بگیرد و با آن چشم های شهلایش توی نگاهم بخندد و یک ماچ آبدار از گونه هایم  بگیرد. و ناخودآگاه یک لبخند غنچه می زند گوشه ی لب هایم.
تعریف که می کنم ، یکی سر تکان می دهد و می گوید : متوهم !
یکی چشمکی می زند و می گوید : عاشق !
یکی پوزخندی می زند و می گوید : خجسته !
یکی لب می گزد و می گوید : دیوانه !
یکی اخمی می کند و می گوید : امیدوار!
یکی غرغری می کند و می گوید : خوش به حال !
من اما فقط می توانم بگویم : روحانی مچکرم.
ارسال یک نظر