۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

و ناگهان چه زود دیر می شود *

وقتی خیلی اتفاقی صفحه ی فیس بوک را باز می کنی و پیغامی می بینی از یک دوست قدیمی، قند توی دلت آب می شود که بالاخره گمشده ام را یافتم . و خیال هایت شروع می کنند به بافندگی .  
ای جانم بعد از 20 سال پیدایت کردم عزیزم . یاد اون روزهای خوش بخیر . یادته چقدر سر به سر فلانی می گذاشتیم؟ یادته چه بلایی سر نگهبان خوابگاه  آوردیم آن شبی که رفتیم سینما فلسطین ، فیلم "شاید وقتی دیگر"، و نیم ساعت دیر رسیدیم و خوردیم به درِ بسته و اخم و تخم سرایدار ، و تو چه دل دردی گرفتی مثلا، که او هم با همه زرنگی اش ترسید و از زنش که توی زیرزمین همان جا، یک اتاق و یک زیرپله تمام زندگی اش بود، خواست برایت نعناع دَم کند که گناه داری و غریبی، و ما چقدر خندیدیم به آن نعناع و عرق و نبات و گناه....
یادته دروغ هایی که می گفتیم برای تلفن های مشکوک.
یادته چند تا پسرخاله داشتیم، رنگارنگ از هر قوم و ملیت.
 ......
 یادته ...یادته ....یادته .....

بعد گویی یک دفعه ته می کشد تمام حرف ها، و فروکش می کند یادته ها، و سکوت می شود همه جا.

مگر چند روز می شود از یادته ها گفت؟

حالا، با شک، تردید، احتیاط ، آب دهان قورت می دهیم و دل دل می کنیم که بپرسیم یا نه؟ نکند بد بشود، نکند فضولی به حساب آید؟ نکند ..... و آخرش دل به دریا می زنیم که ، خب حالا کجایی؟ چکار می کنی؟ در چه حالی؟
من همینجام. کار می کنم فلان جا. ازدواج کرده ام . یه بچه دارم . همه خوبند.
تو اونوری . کارو بارت بد نیست . چند سالی هست که از شوهرت جدا شده ای و با دخترت زندگی می کنی .
و هیچ به خودمان اجازه نمی دهیم که بپرسیم که بود ؟ چرا ؟ و حالا ....

اگر آمدی حتما قرار بگذار ببینیم هم را ، نمی دونی چقدر دلم برایت تنگ شده .
حتما ، فکر کنم تا یک ماه دیگه برنامه سفرم جور بشه ، حتما ِ حتما.
به امید دیدار ، می بوسمت . بای
بای .

و تمام می شود . هر روز می شود هفته ای یک بار . سلام ، خوبی ؟ سلام خوبم .

و بعدها شاید ماهی یک بار .....

و دیگر هیچ حرفی نمی ماند برای گفتن. انگار نه انگار که روزگاری 24 ساعت شبانه روز با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم و هیچوقتِ هیچوقت هم حرف های مان تمامی نداشت. انگار نه انگار که هیچ ثانیه ای را از هم دریغ نمی کردیم. انگار نه انگار که هیچ غریبه ای نمی توانست فاصله باشد برای آشنایی های ما، انگار نه انگار که حتی روزهای تعطیل تابستان که هر کسی می رفت پی خانه و خانواده اش، به بهانه های رنگ و وارنگ شال و کلاه می کردیم و می آمدیم خوابگاه که با هم برویم خیابان ولیعصرگردی، فیلم روشنفکرانه دیدن در سینما آزادی وعصرجدید، و پاتوق مان باشد تئاتر شهر، و پرسه بزنیم در پارک دانشجو، و کافه گلاسه بخوریم در کافه فرانسه، و مسخره بازی در بیاوریم باهم و برای هم . انگار نه انگار ....

حالا آمده و رفته ، بی آن که هیچ کدام آن یادته ها یادش باشد و بخواهد به یاد آورد. و بی آن که آنحتما ِ حتما کاری از پیش برده باشد ، و بی آن که حرفی مانده باشد برای گفتنِ رو در رو و چشم در چشم ، اصلا انگار نه انگار.

خوب که فکر می کنی می بینی روزهای اولی که پیدای مان می شود، آن قدر ذوق زده ایم که یادمان می رود این همه سال گذشته، و چند روزی که می گذرد و می رسیم به فاصله ها ، تازه می فهمیم که چقدر گم شده ایم در طول این سال ها ، که ای کاش اصلا پیدا نمی کردیم همدیگر را و می گذاشتیم خیال مان بکر بماند در رویاهامان. 

* قیصر امین پور
ارسال یک نظر