۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

شماره های بی نفس ....

این خانوم خانومای ما،  امروز رفیق نیمه راه شد و بلایی را که نباید سرم آورد. از همان اولش هم نگفت که دلش نمی خواهد با من به شرکت بیاید . خیلی هم سرحال و قبراق راه افتاد و هیچ حتی غرّ هم نزد. اما نمی دانم چرا وسط راه ، یک دفعه فیلش یاد هندوستان کرد وهمان وقتی که گفتمش کمی این کنار منتظرم بمان تا من از این دکه ی نزدیک شرکت، روزنامه هایم را بگیرم و بیایم، لب ورچید و کِز کرد یک گوشه. شاید هم امروزحال و هوای روزنامه خریدن در سرنداشته، یا تیتر یک روزنامه ها کفرش را درآورده که در حالی که حرص می خورده از دست من، با خودش فکر کرده و توی دلش گفته: دختره ی علاف ، آخه این روزنامه ها چی دارند که این همه پول حرام شان می کنی، بذار حالی ازت بگیرم که برای همیشه روزنامه خواندن یادت برود. به هرحال، سوئیچ را که چرخاندم، لام تا کام هیچ نگفت. سکوت بود و سکوت. خموش و خاموشی . حتی چراغ هایش هم چشمک نزدند و ساعتش هم تلنگرم نزد که زود باش باز امروز دیر می رسی ها. و صدای دزدگیرش هم نیامد که مثلا به کنایه به من بگوید این همه خبر اختلاس و دزدی توی این روزنامه های وقت تلف کن نخوان ، دزد خودتی.
خلاصه هر چه نازش را خریدم و دستی به سر و گوشش کشیدم افاقه نکرد، و حتی احترام موی سپید آقای راننده تاکسی سمند زرد رنگ، که توی گوشش زمزمه محبت سر داد، هم کارگر نیفتاد و آخرسر ما را مجبور کرد به آویختن به دامان امداد خودروی عزیز. که هر چند درست دفترمرکزی شان خیابان پشتی بود اما به روال معمول و همیشه شان 40 دقیقه ای طول کشید تا تشریف بیاورند.
ظاهرا نغمه های عاشقانه امدادی های عزیز به گوش اتومبیل نازنین خوش آمد که مرحمت فرموده ما را شرفیاب حضور کردند تا شرکت. اما جانم برای تان بگوید از امدادی ها که برای یک مکث کوتاه و یک نیشگون یک ثانیه ای از سر باطری ، 12 هزار چوق طلب نمودند و ما هم بنده ی ساده ی خداوندگار دو دستی تقدیم شان کردیم . همکاران شرکت که فرمودند شما چون اشتراک دارید نمی بایست 6500 حق ایاب و ذهاب تقدیم می فرمودید، دست به گریبان این دامان و آن دامان شدیم تا برسیم به واحد شکایات.
آقای محترم پاسخگو وقتی در سکوت کامل و بی هیچ اِهِن و تولوپّی ، حرف هایم را شنید، با طمانینه فرمود : خوب ، منظور؟
با خجالت تکرار کردم : خُب، چون من مشترک شما هستم پس نمی بایست حق ایاب و ذهاب دریافت می کردید.
فرمود : اجازه دهید، و رفت توی رایانه اش لابد.
شماره اشتراک؟
گفتم.
شماره بدنه؟
گفتم.
شماره تلفن همراه ؟
گفتم.
منتظر بودم بگوید :شماره ملی؟
که نگفت.
و شماره پرسنلی ؟
و نگفت .
و شماره ....
و.....
و به خود گفتم : این گونه است که هویت ما می شود شماره، ها!!! و یاد زندان افتادم وازعمق این استدلال سخت بخود لرزیدم.
تازه بعد از این همه پرسیدن ، گفت : بله حق با شماست . و سکوت.
چه عجب، کسی هم پیدا شد که حق را به ما بدهد. اما من هیچ ذوق زده نشدم که بعد از 20 سال آموختن، خوب فهمیده ام که شاهنامه معمولا آخرش خوش است. و چون چیزی برای گفتن نداشتم ، گوش به انتظار سپردم برای شنیدن.
ظاهرا او هم سکوت کرده بوده برای شنیدن که با طولانی شدن انتظار صبرش زودتراز من سرآمد و گفت: خب ؟
گفتم : همین.
حالا چکار کنم. 
یعنی چه ؟ مگر نمی گویید حقّ با من است؟
بله ، و با تعجب زیدالوصفی که از کلامش سرمی رفت، پرسید: حالا می خواهید شکایت کنید؟ که لابد چه دل خوشی دارید و چقدرخوشحالید و واه واه ، چه بیکار!
بله ، می خواهم شکایت کنم.
لطفا صبر کنید و دوباره همان سوال ها و شماره ها. 
خانوم شکایت شما ثبت شد. یادداشت بفرمائید و یک شماره هفت رقمی گذاشت کف دست من، البته از پشت خطوط نازنین مخابرات. این کد پیگیری شماست. با شماره تلفن همرا ه تان تماس می گیرند. 
متشکرم .
ولابد، برای بازپس گرفتن 6500 تومان،باید 65 روز صبرکنم و 650 بار تلفن بزنم و6500 بار شماره ها را برای 65000 نفر تکرار کنم. 
آی ای رفیق شفیق بی وفا ، تو هم خوب ما را گذاشتی سرکار.....ها.....

ارسال یک نظر