۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

نسب اَم شاید.......

با خودش فکرمی کرد این چه سگ دو زدنی است که از 6 صبح شروع می شود و تا 8 شب ادامه دارد، آن هم بعد از کلی کل کل با این و آن در طول روز، و چند جلسه ی مزخرف با چند آدم زبان نفهمِ در راس امور، که هِرّ را از بِرّ تشخیص نمی دهند، و بعد از کلی استرس و اعصاب خرد شده در ترافیک بزرگراه فلان و آزاد راه بهمان، که رسید سر چهارراه و ایستاد پشت چراغ قرمز. نگاهش در آینه ی مقابل، حواسش را پرت کرد به ماشین پشت سری. یک پورشه ی پانامرای سفید آخرین مدل با یک دخترخانم راننده ی شیک و باکلاس و آخرین مدل تر، و یک سگ گرگی براق و تمیز با چشم هایی درخشان و گوش هایی تیز، که هرچند ثانیه یک بارازروی صندلی کناری می پرید روی پای خانوم وبعد از ادراک حس ناب نوازش یک دست پرمهر برسر و تماشای یک لبخند ملیح بر رخسار، برمی گشت سرجایش.
از صدای بوق ماشین های پشت سر، به خود آمد که چند دقیقه ای ست چراغ سبز شده و اوهنوز پای در گِل، در فلسفه ی خلقت آن سگ جامانده که بی آن که دو بزند، روزگار به خوشی می گذراند.
با خودش زمزمه کرد : نسب اَم شاید برسد....

                                     به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاك « سیلك »

                                                         نسب اَم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد ......
ارسال یک نظر