۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

کمدی تراژیک ....

خیلی قبل ترها، جایی خوانده بودم کمدی وقتی شروع می شود که تراژدی به نهایت خودش رسیده باشد.
امروز وقتی ازهمان اول صبح همکارم تلاش کرد بی هیچ پلک زدنی، خیره بماند به صفحه ی مونیتور و هر نیم ساعت یک بار، نرخ جدید دلار و سکه ی تمام و هر گرمِ طلای 18 عیار را با صدایی رسا اعلام کند، و بچه ها سربسرش گذاشتند و شغل جدیدش را به آقای مهندس دلار تبریک گفتند و شیرینی خواستند، هیچ خنده ام نگرفت.
و وقتی راننده تاکسی در جواب اعتراض خانوم مسافری که می پرسید چرا کرایه ی هزار تومانی را هزار و پانصد حساب کرده ، با پوزخند و لودگی گفت: خانوم چیزی نیست که ، برو شُکر کن که تو ایران زندگی می کنی، وگرنه کجای دنیا با نیم دلار سوار تاکسی می شن آن هم با راننده ی خوش تیپی مثل من؟ بازهم نخندیدم.
اما وقتی عصر، پسرکم با دو تا بربری در دست و یک بغض سنگین در گلو، از در آمد داخل و گفت: مامان، منو دیگه نفرستید برای خریدن بربری، هر وقت می روم و این کارگرها را می بینم که برای خریدن پنج شش تا نان بربری باید چند تا هزاری بگذارند روی پیشخوان نانوایی، دلم می گیرد. و با دیدن اشک حلقه زده در گوشه ی چشم من، بغضش ترکید و شانه هایم خیس شد از نازکی دلش ، تازه فهمیدم حتی اگر در هیاهوی تراژدی این روزها، کمدی هم اجرا شود در صحنه ی نمایش خیابانی، باز هم فرقی نمی کند به حال این مردم که ایفای هر دو نقش آن قدر برای شان سنگین است که بازیگرانش زیرخروارها ماسک لودگی و مسخرگی هم خُرد شوند آرام آرام. 
ارسال یک نظر