۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

چتری فقط برای رفاقت ...


نگاهش می کنم و می گویم: امروز نمی خواهم مراقب و حامی من باشی. می خواهم فقط همراهم شوی.
دستش را می فشارم  و دستم را می گیرد و با هم می رویم خانه ی باران .

یک قدم من ، یک گام او، با آن پای تنهایش ، خوب همراهی است حتی اگر عمق تنهایی های هر دو پای من خیلی عمیق تر از گام های بلند او باشد.

می رویم و می رویم و می رویم  با هم و تنها .

و خیس می شویم از اشک های غمگین باران که چقدر دلش امروز ، پُر است و پُر است و پُراست از فریاد.

خوب که هر سه ، دلتنگی هامان را شستیم و بغض هامان را فریاد زدیم و دیده ی دل را به نگاهی پاک عادت دادیم . من و او، سلانه سلانه برمی گردیم خانه.

می نشانمش گوشه ی اتاق و لباس نیمه خیس اَم  را نشانش می دهم و می گویم : دیدی این بار من خیس شدم و تو نه ، نازنین چتر من.

تصویری خیالی از لبخند رضایتش نقش می بندد در ذهن خندانم  و من هم می خندم به واژگونه گی لحظه های امروز .
ارسال یک نظر