۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

دو ساله می شویم ....

هنوز طنین صدایش توی گوشم پیچ واپیچ می خورد که : مامان شما که این قدر علاقه به ادبیات و نوشتن داشتید و به جبر تاریخی و جور جغرافیایی رشته ی مهندسی خواندید و دور ماندید از ادبیات ، بیایید برای تان یک وبلاگ درست کنم تا لااقل حرف های ناگفته و دل دل های نانوشته تان را آن جا بنویسید. 
هنوز زنگ صدایش توی گوشم می کوبد که : خانوم ، من با نوشتن شما مشکلی ندارم ، اما با توجه به شناختی که از شما و سرِ پر شرّ و شورتان دارم می خواهم یک قول به من بدهید. لطفا خط قرمزها را رعایت کنید ، نگذارید کلاه مان توی هم برود . من دیگر در این سن و سال حوصله ی خیلی چیزها را ندارم. اگر سهمی هم باشد فکر می کنم هر دومان بیش از اندازه مان بهای خیلی چیزها را پرداخته باشیم.  
و امروز پیر فرزانه دو ساله می شود در حالی که پسرک من کم کم خود را برای رفتن به دانشگاه آماده می کند و آقای دانشجوی وزیر  بچه های سبز را تهدید به اخراج می کند ، وهمسرم هر روز بیش از پیش در لاک تنهایی خود فرو می رود ، چرا که رسیدن خبرهای تعطیلی یک مرکز هنری و توقیف یک فیلم و لغو انتشار یک روزنامه و بستن یک خانه ی فرهنگی ، دیگر این روزها ، لحظه ای شده است. 
و امروز پیر فرزانه دو ساله می شود در حالی که یک بار در هشت ماهگی ناکامش کرده اند و درِ بلاگفا را برویش بسته اند و بار دیگر در یک و نیم سالگی فتیله اش را کشیده اند پایین و چراغ های خطر بلاگر را برایش روشن کرده اند و حالا هم در آغوش پر امن و امان فیلترینگ است که آسوده نفس می کشد و خوب می داند که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. 
و امروز پیر فرزانه دو ساله می شود، که وقتی خودم هم این جمله را که نوشته ام ، می خوانم ، خنده ام می گیرد از تصور و تاسف بچه ای که در دوسالگی پیر باشد.
درست مثل بچه گی های همه ی ما بچه های ایران.
ارسال یک نظر