۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

پیرفرزانه ی یک ، دو ، سه ،........

خوابگرد عزیز در این روزهای سوت و کور وبلاگستان از روزهای داغ وبلاگی گفته و توپ را انداخته زمین تنی چند از دوستان، و ایمایان گرامی یکی از توپ ها را پاس داده زمین من. 

و من :  

- آن گونه که نقل می کنند وقتی به دنیا آمدم ، اختلاف افتاد در انتخاب اسم برای این دخترک کوچک که اولین بچه و اولین نوه به حساب می آمد. و کار تا بدان جا پیش رفت که پنج اسم پیشنهادی از جانب پدر و مادر و مادربزرگ ها و پدربزرگ ها را نوشتند روی تکه های کاغذ و انداختند روی آب که هر کدام دیرترازهمه رفت زیر آب ، بشود نام من. و بدین سان اسم من شد فرزانه.
- پدربزرگ پدری ام مردی بود بسیار دانا ، دنیا دیده ، سرد و گرم چشیده ی روزگار واهل مطالعه. و اولین باری که ترانه ی الا ای پیرفرزانه ی خانم پریسا را در 12 سالگی شنیدم ناخواسته تصویر پدربزرگ آمد مقابل چشم هایم که آن زمان 82 ساله بود با قدی بلند و صورتی تکیده و آبی چشم هایی درعمیق ترین عمق نگاه.
- انقلاب اسلامی که پیروز شد، تابستانش پدربزرگ رفت و پاییزش خانوم پریسا دیگرنشد که بخواند، و این گونه بود که پیر فرزانه ی من برای سال ها از صدا افتاد.
- نوشتن را از زنگ انشای کلاس سوم دبستان شروع کردم ، دوم راهنمایی مطالب ادبی می نوشتم توی دفترچه خاطرات این و آن ، و سوم دبیرستان نوشته هایم به بلوغ سیاسی،اجتماعی رسیده بود در کنار شعر و عشق و ادب. و نوشته های دانشگاهی ام بهلول وار و دخوگونه نشان از حماقت عاقلانه و عامدانه داشت درآن فضای خفه ی سال های اول پس از انقلاب فرهنگی. 
- از همان بچگی کله ام بوی قرمه سبزی می داد و برای همین هم حتی در ایام عاشقیت و خامی ، دست از سیاست نکشیدم هیچوقت، و تاوانش را هم بارها پرداختم گاه خیلی سخت.
- از85 شروع کردم به خواندن وبلاگ. سیاسی ، شعر، ادبیات ، سینما.
 و گودر نازنین چه نقش پررنگی ایفا می کرد در این میان. بشکند دست برچینندگانش که هیچ چیز نتوانست جایگزینش شود تا امروز.
هنوز طنین صدایش توی گوشم پیچ واپیچ می خورد که : مامان، شما که این قدرعلاقه به ادبیات ونوشتن داشتید و به جبرتاریخی و جورجغرافیایی رشته ی مهندسی خواندید و دور ماندید از ادبیات، بیایید برای تان یک وبلاگ بسازم تا لااقل حرف های ناگفته و دل دل های نانوشته تان را آن جا بنویسید
- هنوز زنگ صدایش توی گوشم می کوبد که : خانوم ، من با نوشتن شما مشکلی ندارم ، اما با توجه به شناختی که از شما و سرِ پر شرّ و شورتان دارم می خواهم یک قول به من بدهید. لطفا خط قرمزها را رعایت کنید، نگذارید کلاه مان توی هم برود. من دیگر در این سن و سال حوصله ی آوارگی و غربت ندارم، اگر سهمی هم باشد فکر می کنم هر دومان بیش از اندازه مان بهای خیلی چیزها را پرداخته باشیم، و بدین سان 26 فروردین 89  پیرفرزانه در بلاگفا به دنیا آمد.
- لابد اما بر خلاف قول و قرارها، در کنار ناگفته هایم، نانوشته هایی هم نوشته بودم که درهشت ماهگی دهانم را دوختند، و من اسباب کشی کردم به بلاگر. و دوماه بعد ظاهرا دوباره پایم لغزیده بود روی خط قرمزها و بدجوری رفته بود روی اعصاب بعضی ها که حکم تخلیه را دادند دستم و روانه ام کردند به خانه ای با پلاک یک و شدم پیرفرزانه ی یک ، و نه ماه بعدترش برای بارسوم درِخانه ام را گل گرفتند و تیغه کشیدند پنجره هایش را، و یک درجه ارتقا پیدا کردم به پیرفرزانه ی دو، و بالاخره با فیلترشدن کامل بلاگر درایران، خانه بدوشی را گذاشتم کنار ومثل بچه ی آدم نشستم سرِجایم و با همین شرایط موجود سوختم و ساختم پشت حصارهای پیل تن حصربا کلیدی فیل شکن در دست.
و حالا در آستانه ی پنج سالگی، در حالی که گهگاه سرکی هم می کشم به فیس بوک و گوگل پلاس، اما همچنان خانه ی اولم همین جاست و خانه ی آخرم هم،  که امیدوارم خانه ی آخرتم نباشد البت.
ممنون از ایمایان عزیز که مرا دعوت کرد به نوشتن از خود و من نیز می خوانم یاران جانی را که با نوشته های شان نفس می کشم لحظه لحظه های مشترکِ امید را . 
ارسال یک نظر