۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه

جبرِجغرافیایی ...


مراسم تعزیه خوانی ظهر عاشورای حسینی -  تهران -  پنجشنبه 23 آبان 1392

دخترک فریاد می زند و می دود، و سرخ جامگان به دنبالش.
به زن سیاهپوش که می رسد و دستش را می گیرد به چادر او، کمی آرام می شود. اما هنوز هم در امان نیست از دست آن مردان جوان که حالا به دنبال هر دو آنان می دوند.
صحنه، میدان کربلاست و روز، روز عاشورا. لشکریان یزید، زن و دخترک را طوری دوره کرده اند و هدایت می کنند سمت آتش خیمه ها، که اگر قصه را ندانی باورت می شود که بعد از بریدن سرِ حسین، زینب و رقیه را هم آتش زده اند این لشکر بی مروّت.
یک باره یکی از سرخپوشان موهای دختر را می گیرد توی دستش و دخترک را هل می دهد سمت آتش خیمه ها. ظاهرا ناغافل جوگیر شده از سیلاب اشک پیرزنان تماشاچی.
ترس توی چشم های دخترک موج می زند و لب هایش شروع می کند به لرزیدن.
.....
تکیه می دهم به تیرِ چراغ برقِ کنارِ تکیه ی سرکوچه و تصویر دخترک که حالا شده عاقله زنی سرد وگرم چشیده ی روزگار، می نشیند توی خاطرم در این ظهرِعاشورای سال های خیلی بعد، و لبخند کمرنگی می نشیند روی لبانم از ترسی که بی جا می نماید در بزرگی میانسالی.
..........
می خواند: مایلز اسکات، یک پسربچه چهارساله آمریکایی ست که به سرطان خون مبتلا شده و به بنیاد"یک آرزو بگو" گفته آرزویش این است که بتکید بشود و شهر را از دست دشمنان بتمن نجات دهد.
برای تحقق این آرزو بیش از 5 ساعت خیابان های سانفرانسیسکو را بسته اند، 12000 نفر از مردم عادی، پلیس، رسانه ها و چندین هلی کوپتر بسیج شده اند تا سانفرانسیسکو به شهر گاتهام تبدیل شود.
بتکید(مایلز اسکات) با یک لامبورگینی که به شکل ماشین بتمن رنگ آمیزی شده به همراه بتمن در شهر سه مأموریت انجام می دهد، اول نجات جان یک دختر در انفجار یک بمب نمایشی، بعد جلوگیری از سرقت بانک، و سوم گرفتن نماد شهر از دست پنگوئن های خلافکار.
پلیس و شهردار سانفرانسیسکو از او در یک مراسم تقدیر می کنند و کلید شهر را به او می دهند.
و درنهایت به عنوان سورپرایز، پرزیدنت اوباما با یک پیام تبریک تلویزیونی از بتکید تشکر می کند.
بتکید(مایلز اسکات) برای آماده شدن اجرای این نمایش چندین روز در حال تمرینات آکروباتیک و ژیمناستیک بوده ، و تمام این کارها فقط برای خوشحالی یک کودک 4 ساله سرطانی برنامه ریزی شده است.(+)
.............................
چشم هایم را می بندم و فکر می کنم چرا نمی شده یک تصویر مهربان از یک خاطره ی دور کودکی جا بماند توی ذهن من مثل مایلز اسکات؟ 
ارسال یک نظر