۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

مصاف دل و خیال...

دل می گوید : شماره اش را پیدا کن و زنگ بزن و بی هیچ حرف اضافه ای بگو: بیا تهران برویم پارک ساعی.
و خیال مرا می برد به 28 سال پیش که برای اولین و آخرین بار باهم رفتیم سینما شهرفرنگ و نشستیم به تماشای گل های داوودی، و بعد دست در دست هم در آن آبان رویایی قدم هامان را بردیم به میهمانی برگ های زرد و سرخ و نارنجی خزان پارک ساعی و نشستیم روی آن نیمکتی که من دیگر هیچ وقت دلم نیامد تنهایی بنشینم رویش در تمام این سال ها.
دل می گوید : حالا گیرم که زنگ هم زدی ، و بی هیچ حرف اضافه ای از او خواستی که بیاید . فکر می کنی صدای تو را خواهد شناخت بعد از این همه سال؟
و خیال مرا می برد به روزهایی که صدای سکوت مان هم می توانست بهترین ترانه باشد برای نفس های به شماره افتاده مان از پشت آن خط های راه دور تلفن های سکه ای که خِرخِر جزء لاینفک شان بود.
دل می گوید : حالا گیرم که تو را شناخت . فکر می کنی آن قدر روزمرگی ها و مشغله ها آسوده اش خواهند گذاشت که بیاید برای قدم زدن در پارک.
و خیال مرا می برد به راه افتادن های شبانگاهی و آمدن های یک روزه از آن سوی رودها و کوه ها و دشت ها، تنها برای ساعتی عاشقانه بودن ها.
دل سرزنش بار می پرسد: عاشق؟؟؟ فکر می کنی: هنوز هم !!!!
و خیال مرا می برد به دیروز و امروز و فرداها. و به اکنون و حالا و هرگز و هیچوقت.
دل پوزخند می زند به این همه خوش خیالی.
و خیال آه می کشد از خوشی هایی که دیگر نیست .
دل آرام می گیرد از خیالی که دیری ست دیوانگی ها از خاطرش رخت بربسته به واسطه ی سن و سال.
خیال اما هنوز هم شیطنت بار فکر می کند به دست هایی که بعد از این همه سال می توان در دست گرفت و گونه ها داغ کرد با مهربانی هاشان.
دل چشم ها را می بندد و دوست دارد به خواب فراموشی ها بسپارد همه چیز را. 
و خیال با همان چشم های بسته می رود در دل دیروز رویاها و هیچ دلش نمی خواهد برگردد به حالای فرداها .
................
امروز هم این چنین می گذرد در مصاف خیال و دل ، درست مانند تمام آبان های تمام پاییزهای تمام این سال ها.
ارسال یک نظر