۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

چشمهایت......

کوچه مان شکل مار بود. ماری که سرش را کج کرده بود و دهانش را باز، و آخر نیش اش رسیده بود به در خانه ی ما ، و آن سوتر، در آن پایین های دمش تابی به خود داده بود و رسیده بود به در خانه ی شما. 
تمام کودکی هامان، در دل آن مار می گذشت بی آن که هیچ بترسیم یا حتی لحظه ای تصور کنیم که شاید یک روز کوچه ما را ببلعد و دیگر هیچ وقت پس ندهد.
زمستان ها که برف پشت بام ها را می ریختند توی دل این مار، مردان پارو بدست که در کوچکی های ما بسیار بزرگ بودند تمام برف ها را کپه می کردند وسط کوچه و راه باز می کردند از دو طرف.
بهترین بازی زمستانی ما راه رفتن روی تپه های برف بود با بوت های پلاستیکی کفش ملی که تا زانوهای کودکی مان را می پوشاند. و بهترین تفریح مان دید زدن خانه ی همسایه ها از بالای دیوارهای کاهگلی کوتاه تر از تپه ی برف. و امان از وقتی که به ناگاه زیر پای مان فرو می ریخت و یک دفعه رها می شدیم در دهان اژدهایی که تو گویی سال هاست خفته در دل این مار.
افتادن ، خیس شدن ، تا گلوی بوت ها پر برف شدن ، از گِزگِز سرمای خیس جوراب ها لرزیدن، و گاه حتی برای چند روزی عطسه و سرفه ی خشک زدن یک طرف، و آن نگاه عاشق سرزنش بار تو وقت بیرون کشیدن من از دل آن مار گرسنه، که هیچ معنا نداشت جز این که توی صورتم بکوبد چقدر دست و پا چلفتی ام، یک طرف.

بعضی چشم ها هیچ وقت از یاد آدم نمی رود ، هیچوقت. حتی وقتی که دیگر نباشند.
ارسال یک نظر