۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

خوشبختی .....

می پرسد : خیلی دوستش داری ؟
سرخی شرم می دود تا گوش هایم. من که به کسی چیزی نگفته بودم !؟
لابد راز چشمهایم را خوانده که می گوید: آستین هیچ پیراهن مردانه ای به این مهربانی نمی افتد روی شانه ی چپ لباس زنانه ای ، مگر آن که خودش خواسته باشد.
چشم هایم را می دزدم ، مبادا برق نگاه ، تصویر خیالم را لو بدهد. اما، من که لباس پهن نکرده بودم؟
دلم غنج می رود وقتی یادم می رسد به دیروز که صدای مادر از توی آشپزخانه می گفت: علی جان ، زن عمو ، من دستم بنده ، اون گیره ها را بزن به لباس ها ، الانه که باد همه شون رو ولو کنه کف حیاط.
...
خوشبختی چه چیز خوبی می تواند باشد.
ارسال یک نظر