۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

انتقام از ..........؟؟؟


قبل ترها وقتی یک سوسک نیمه جان می دیدم به پشت افتاده و درحال دست و پا زدن در یکی از گوشه کنارهای نمور ساختمان قدیمی شرکت، با نوک کفشم شوتش می کردم یک کنج دور از دید، که مبادا کسی از همکاران ناغافل ببیند و بترسد و آب توی دلش تکان بخورد.
و بارها پیش آمده بود که دراثنای این شوت کردن ها ، یک سوسک خوش غیرت ، ناغافل تکانی به خود داده بود و راست راست ، شروع کرده بود به دویدن و از مرگ حتمی جان به در بردن ، و من چقدر خوشحال شده بودم از تلنگری که جانی بخشیده بود حتی به یک موجود نه چندان محبوب.
.
این روزها، وقتی یک سوسک نیمه جانِ به پشت افتاده می بینم درحال دست و پا زدن، بی تفاوت از کنارش رد می شوم و در دل، با بغضی خشم آلود که تو گویی می خواهد انتقام عالم و آدم را از همه ی دنیا بگیرد، می گویم: همان بهتر که تاوانش را بپردازند آنهانی که از هیچ می ترسند و آنانی که بی جهت توی هوا دست و پا می زنند.
نمی دانم من خیلی بدجنس شده ام یا سوسک ها و همکارانم خیلی بدشانس !!!
ارسال یک نظر