‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

دودکش.....

- بزن کانال یک ببینیم امشب دودکش داره یا نه؟
- بعله ، بیا، باز داره لُغُز می خونه و قُپی میاد. ظاهرا بدجوری تو آمپاس گیر کرده، هی داره از خودش قُمپز در می کنه. طبق معمول با اون عقبه ای هم که داره وِرد بَلَدَم بَلَدَم اش گوش فَلک رو کر کرده . فکر کنم امشب از همیشه دیدنی تر باشه.
- بی مزّه ، این که احمدی نژاده !
- اِن قُلت نیا، مگه دودکش نخواستی، بهتر از این کسی را سراغ  داری که گرد و خاک به پا کنه و دود بده هوا ؟؟؟

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام و پلک چشمم هی می پرد*

 با یک لبخند کوچک، دیگربار، گل آشتی نشست بر دلهامان، آمدیم، درصف های طویل ایستادیم، به هم رایی های ناآشنا لبخند زدیم، نگرانی از فردا را با هم قسمت کردیم، بی آن که چیزی بگوییم در خیال هامان عهد بستیم که این بار اگر قرار شد با سکوت هامان اعتراض کنیم، نام میدان آزادی را بگذاریم التحریر.
حالا نتایج می گویند که ظاهرا مهندس های انتخابات رفته اند مرخصی و جای شان یک تعداد معلم کلاس اول آمده اند که شمردن بلد باشند. و ما با دل هایی امیدوار برگشته ایم خانه هامان و نشسته ایم به انتظار یک معجزه .
معجزه ای که بیاید، اشک ها را بزداید، بر مزار ندا و سهراب گل بگذارد، درهای بسته ی بن بست اختر را بگشاید، حصارهای اوین را برچیند، خرابه ها را آباد کند، عدالت را عادلانه تقسیم کند، و به سفره های مردم نان را بازگرداند.
معجزه ای که بیاید، شادی را بریزد در سبدی و از بلندترین بلندی های شهر بپاشد بر سرِ مردم .
معجزه ای که بیاید و چرخ کارخانه ها را بچرخاند و گندم را در زمین ها برویاند و لبخند رضایت بنشاند بر لبان مغموم زنانِ فقر، و پُر کند دستِ مردهای شرم را از نان داغ و سبزی تازه.
معجزه ای که تمام کودکانِ کار این سرزمین را بنشاند روی نیمکت های حتی زوار دررفته ی مدرسه ها ، و ستاره ی دانشجویان ستاره دار را بردارد از روی شانه ها.
معجزه ای که دیگر بار قلب ها را با هم آشتی دهد از هر جنسی، اصلاح طلب ، اصولگرا ، نظامی ، بسیجی ، زندان بان ، زندانی.
معجزه ای که دل ها را به طپش وادارد برای میهنی که در این روزها عزیز شده است ، آن هم خیلی زیاد.
معجزه ای که در این سال های سرد وحشت ، خوب فهمیده ایم که هیچ گاه از هیچ آسمانی نخواهد بارید، که معجزه خود مائیم و یکی شدن هامان، نه در یک روز که برای همیشه.
و خوب فهمیده ایم که معجزه توانایی دست های ماست که می تواند قوت دهد بازوهایی را که ناتوان شده اند در این روزها.
و خوب فهمیده ایم که معجزه مهربانی لب های ماست که می تواند ببوسد گونه هایی که از شوری اشک، شوره بسته اند در این سال ها .
و خوب فهمیده ایم که معجزه محبت لبخندهای ماست که می تواند بگشاید گره ی ابروهایی که جزئی از چهره ها شده اند در این روزگار .
معجزه مائیم. من ، تو ، او و تمام آنانی که دیروز آمده بودند چه برای نظام ، چه برای کشور، و حتی نیامده بودند برای هیچ چیز، هیچ کس.
معجزه آن هایی هستند که  دل هاشان هنوز هم می تپد برای میهنی که نامش ایران است.
ایمان بیاوریم به آغاز معجزه ها.
ایمان بیاوریم ، و چون رازی سر به مهر، پنهان شان نکنیم در اعماق پستوهای تودرتوی دل هامان ، که مبادا تمام شوند و نمانند برای روز مبادا .
روز مبادا همین امروز است،  بیایید معجزه ها را بریزیم در سبد امیدهای سبزمان و تقدیم کنیم به تمام مادران سیاهپوشِ عزا و خواهرانِ دل شکسته ی آرزو و پدران روزهای دربند تجربه ، تا همه جا پر شود از عطرمعجزه ای که این روزها همه مان سخت به آن نیازمندیم . خیلی سخت.
* کسی که مثل هیچکس نیست ( فروغ فرخزاد)+

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

گردگیری .... !!!

چایی صبح را که می آورد ، تشکر می کنم و می گویم : لطفا بی زحمت یک دستمال هم روی میز بکشید، ظاهرا دیشب لای پنجره باز بوده و خاک همه جا را گرفته.
می گوید : چَشم ، همین الان.
می رود و بیست دقیقه ای طول می کشد تا برگردد ؛ با پارچه ی زرد رنگِ تاشده ای در دست.
شروع می کند به عذرخواهی : ببخشید دیرکردم. تنظیف مان تمام شده بود. دنبال یک پارچه ی مناسب می گشتم برای گردگیری.
تای پارچه را که باز می کند برای چند تکه کردن ، تازه می فهمم یکی از این پلاکاردهای خیرمقدم است.
روی آن تکه ای که با آن میز مرا پاک می کند نوشته : مقدم رئیس جمهور محبوب و مردمی ، دکتر احمدی نژ..........
.
.
بقیه اش لابد توی تکه های دیگر است.


۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

اون ها ......

- دیدی چاوزهم مرد؟
- همونی بود که هر جا می خواست بره با خیمه و شتر و زن و خَدَم و حَشَم می رفت؟
- نه بابا ، اون که قذافی بود. اون پارسال مرد.
- پس این یکی دیگه ست ؟
- آره ، یکی مثل اون.
- یکی مثل اون؟ یعنی اینم از اون ها بود؟؟ چه خوب !!!
.............
و فکر می کنم راستی چه خوب، که هر سال یکی از اون ها  کمتر می شود. خدا کند دیگر کسی جای اون ها را پر نکند.

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

در ساعت پنج حصر.....

خوابگرد عزیز تو از یک قرار گفتی و من به گوش جان شنیدم ، اما خوب می دانم که آن روز موعود، زبانم نه از درد که از شوق دیدار، قاصر است از بیان هر کلامی به هر کدامِ این عزیزان که در لحظه لحظه های این دو سال با صدای سکوت شان، فریاد اعتراض بوده اند مرا و ما را.

 و هیچ نمی ماند مرا جز خیال روز آزادیو چه خیال زیبایی ........

وسط میدان پونک ایستاده ام که حالا دیگر میدان نیست و چهارراه شده. همان جایی که دو روز مانده به انتخابات 22 خرداد 88 ، جوانک ها حلقه زده بودند دورتا دور چمن هایش، و بازوبندها و سربندها ومچ بندهای سبزشان، چون مردمک چشم هاشان می درخشید در تلالو نور خورشید.
یکی ایستاده است کنار خیابان و با دست اشاره می کند به سمت جنوب. و همه ی سرها برگشته رو به آزادی.
عجیب است که از پونک به راحتی می شود آزادی را دید. میدانش را.
تمام خیابان، موج خروشانی ست از مردم . دختری از کنار من می گذرد. چقدر آشنا به نظر می آید. از خودم می پرسم همانی نیست که پنج عصر 25 بهمن 89 ، نرسیده به چهارراه ولیعصر، تند دوید توی کوچه و چند بسیجی باتوم به دست پشت سرش؟
بی آن که صدایش کنم برمی گردد و می گوید : تو نمی آیی ؟
کجا ؟
مگر نمی دانی مهندس آزاد شده . داریم با بچه ها می رویم سمت کوچه ی اختر.
همه ی بچه های دانشکده هستند، همه ی آن هایی که شاید بیست سالی می شود ندیدم شان و بیش از نیمی شان سال هاست که چمدان بسته و رفته اند به دیار غربت.
درِ کوچه ی اختر هنوز استوار ایستاده سرجایش. رو به دخترک می گویم : کو، حصار را که برنداشته اند.
می گوید : برمی داریم .
تو گویی موج جمعیت منتظر فرمان اوست که ناگاه هجوم می آورد به سمت در و از جایش می کند.
از توی حیاط صدای آب و دیگ و همهمه می آید. توی دلم می گویم : ایرانی ها هر جا هم که بروند اول به فکر شکم شان هستند و با خودم می خندم.
در چند قدمی خانه ایم که یکی فریاد می زند : خانوم ها از در پشتی لطفا. خانوم ها از در پشتی.
اما من به دیدن مهندس آمده ام ، وهمسرش. و هیچ دری را برنمی تابم.
از این که هنوز هم یک عده پیدا شده اند که به خانوم و آقا بودن ما کار دارند لجم می گیرد. دیگر بس است هر چه در این سال ها تفکیک شده ایم. دلم می خواهد حالا که مهندس برگشته، همه مان زن و مرد دست در دست هم بگذاریم و بشتابیم برای آبادی ویرانی های این چند وقت.
موجی که از پشت سر می آید همه مان را هل می دهد به جلو. بعضی ها زیر دست و پا جیغ می زنند و یکی می گوید : جان به جان مان کنند آدم نمی شویم.
یکی از بالای پشت بام رو به مردم می گوید : بروید سمت آزادی . مهندس می آید آن جا. و ما ناباورانه نگاهش می کنیم.
سر نواب هستیم ، درست همان جایی که 25 خرداد 88، با سکوت هامان رای مان را طلب کرده بودیم.
یکی می گوید : مهندس ، خوش است.
یکی می گوید : مهندس ، بهبودی ست . 
یکی می گوید : مهندس ، شریف است .
من اما هرچه گردن می کشم ، جز آزادی هیچ نمی بینم ، حتی وقتی که به زور، روی سرپنجه هایم ، قد علم می کنم.