‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

خط سرخ فاصله ....

عکس کیک صورتی کوچک با آن شمع روشن در گوشه ی سمت راست صفحه ی فیس بوک وآن پیام ….is birthday today..، مثل میخی فرو می رود توی چشمم ، که امروز روز تولد توست.
 لابد انتظار دارد که برایت عکس یک کیک بزرگ بگذارم با یک بادکنک رنگی و زیرش هم بنویسم  happy birthday dear…..... . و لابد گردانندگانش هم قند توی دل شان آب می شود و ذوق می کنند که چقدر ما خوبیم که فاصله ها را محو می کنیم و مقدمات ارتباط  تنگاتنگ آدم ها را به همین راحتی فراهم می کنیم تا هر لحظه که اراده کنند بتوانند از این سرتا آن سر دنیا در کنارِهم باشند و برای هم پیغام های قربانت روم و فدایت شوم و تولدت مبارک و می بوسمت و قلب و گل و کیک بگذارند و شاد شوند.
درست است که این فیس بوک اجنبی، زبانِ ناله های مرا نمی فهمد که از دیروز تا حالا هزاربار با خودم زمزمه کرده ام که چه تولدی، وقتی امروز درست 235 روز است که دیگر نیستی، اما کور که نیست، نمی بیند که چطور یک چشمم اشک و یک چشمم خون است در نبودنِ تو؟ پس چرا عقلش نمی رسد که تا آن روزی که بشود خط فاصله ی میان دنیای من و دنیای تو را پاک کند، آن پیام لعنتی را بردارد؟؟؟  چرا ؟؟؟

تولدت مبارک ای عزیز همیشه در یاد.

جایت همیشه سبز.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

تمام ناتمام ها !!!!

درِ چمدان را باز می کند و می گوید: این عطر نیمه تمام برای تو. تاریخ مصرفش نگذشته، می شود تا پایان 2013 استفاده کرد. می توانی تا آن وقت، هر روز بوی او را تکرار کنی برای خودت.
اشک می نشیند گوشه ی چشمم و بغضم گره می شود توی گلو، و چراها امانم  را می بُرد.
چرا نمی شود خودت هم تکرار می شدی دوباره و چند باره؟
چرا تو باید آخر 2012 به پایان برسی و تاریخ مصرف عطرت پایان 2013 باشد؟
چرا نباید آدم ها وقتی بروند که هیچ چیز جا نمانده باشد از آن ها؟ عطرهای نیمه تمام ، لباس های نیمه دوخته، کارهای نیمه کاره، نگاه های پشتِ سر نگران، دلهره های توی دل چنگ زده ، ترس های در چشم لانه کرده، آرزوهای نیمه تمام همیشه محال؟ 
چرا ؟؟؟

۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

به یاد تو که دیگر نیستی .....

پامچال ها را که یکی یکی آوردم از جعبه شان بیرون، حس دست های تو نشست توی دست هایم که یک سال پیش، همین روزها پا به پای من نشستی به کاشتن.
به مرد گفتم : بنفشه می خواهم و پامچال، یعنی این جا پیدا نمی شود؟ گفت : می برم تان بازار گل. آنجا دارند.
جعبه ها را گذاشت پشت ماشین و گفت: اینجا معمولا پامچال نمی خرند گران است. و پول های نو و تانشده را با آن دست های گِلی اش گرفت و مچاله کرد و گذاشت توی جیبش.
نمی شد بنفشه ها را کاشت. همه جا آسفالت شده بود.
زن امانت دار خوبی بود. گفتم همانطور که از این گل ها مراقبت کردی، مراقب او هم باش.هرشبِ جمعه، با آب و گلاب مطهر کن درِ خانه اش را. پول را با تعارف و احترام گرفت و گره زد گوشه ی چارقدش.
 دانه دانه بنفشه ها جان گرفتند توی خاک باغچه. و اشک من جاری شد از ناتوانی آدمی که نمی توانست با خود ببرد وطنش را هرکجا که خواست.
گلدان ها را که تازه می کردم، جوانه ی سبز سنبل های زیرِ خاک زدند بیرون و یادم آمد که گفته بودی این ها را نینداز دور،  یک جای تاریک باشند، سال دیگر جوانه می کنند. و چقدر راست گفته بودی مثل همیشه. و چقدر فراموش کرده بودم طبق معمول.
کاش آدم ها هم مثل سنبل ها جوانه می کردند از زیرخاک. کاش..
این روزها، هر صبح که آبپاش بی دریغ تازگی می پاشد بر سر گل ها، دلم می خواهد فریاد بزنم نبودنت را.
می دانم که شب بوها هم روزها را می سپارند به شب در انتظار، که بیایی و یک آغوش بغل شان کنی و بنشانی شان در دل زیبایی سفره ی هفت سین.
امروزهشتاد روز است که نیستی و چقدر جایت خالی تراز خالی ست که همیشه این روزها در کنارهم به پیشوازعید می رفتیم.
هنوز دلم نیامده جای خالی کاکتوس های تزئینی کوچکی را که با هم خریده بودیم و خشک شدند، چیز دیگری بکارم.
هنوز دلم نیامده جای خالی تو را جز یادت با هیچ چیز پرکنم.
هنوز نمی دانم سفره ی امسال چه رنگی می تواند باشد بی تو، بنفش بنفشه، که دوستش داشتی فراوان، سفید شب بو، که عاشق بویش بودی بسیار، زرد نرگس، که همیشه مژده زمستان داشت برای تو، صورتی سنبل، که سیر نمی شدی هیچوقت از دیدنش، یخی گل یخ، که گل اختصاصی تو بود و بس، یا سبز تمام سبزینه های دنیا.
و هنوز شک دارم به تحملی که بتواند دور سفره ای بنشیند که تو نباشی در کنارش.
جایت همیشه سبز ، یادت همواره تازه.