۱۳۹۵ آذر ۲۲, دوشنبه

برایم نرگس بیاور و عشق ....


مثل این که دست ناپیدایی باشد که بیست آذر هر سال بکشاندم  پای بساط گل فروشی پیرمرد کنارخیابان و زمستان با لبخندی زرد و گرم در دل سپیدی نرگس ها خودش را بیندازد درآغوشم و مست شوم ازعطری که به تمامی خاطره است و بس ، امسال هم بی آن که حتی یادم باشد چه روزی از ماه است ، یک باره سبز شدم مقابل پیرمرد که با شال و کلاه ، زمستان می فروخت و رنگ می فروخت و عطر می فروخت و عشق می فروخت و یاد .

۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه

چینی ....


یکی از مهمانان دخترخانم چینی بسیار زیبایی ست، بالا بلند و ظریف و خوش بر و رو با صورتی پر از لبخند، و البته زبان نفهم، طوری که تنها می تواند چند کلمه انگلیسی دست و پا شکسته بلغور کند و دیگر هیچ. 
به متصدی تالار آدرس دخترک را می دهم و می گویم: زحمت بکشید یک ماشین بگیرید این چینی را ببره . ضمنا از راننده بپرسید کرایه اش چقدر می شود که همین جا حساب کنم . 
خانم متصدی تا پای تلفن روی میزش می رود و مردد برمی گردد و رو به من و دخترک می پرسد : پیک موتوری بگیرم یا ماشین .
دخترک را نگاه می کنم و فکر می کنم چرا باید با موتور برود ؟
زن می زند زیر خنده که : آهان چینی اینه ؟ فکر کردم سرویس چینی می خواهید بفرستید جایی .
.....
صورت دخترک هنوز پر از لبخند است و من !!!!!!

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

کیف خانووم ووپی ...

قاب عینکش را می گیرد به طرف من و خودش را لوس  می کند : مامان ، عینک منو می ذاری توی کیف دستی ات ؟ 
بلیط ها را می دهد دست من و از توی داشبورت عینکش را بر می دارد و می گوید : خانوم عینک منو بذار توی کیف، توی سالن می گیرم ازت .
عینک ها را می گذارم توی کیفم ، کنارعینک خودم  و روزنامه ی تا خورده ی صبح وکرم ضد چروک دور چشم و سی دی امیر بی گزند چاوشی و دفترچه ی تلفن قدیمی و بطری آب معدنی دماوند و خودنویس جوهرافشان یادگاری و فلش مموری 16 گیگ و هزار خرت و پرت دیگر، و می خندم : اگه کسی امروز کیف منو بزنه ، با خودش فکر می کنه مال یه پیرزن هشتاد نود ساله است که هم دور را نمی بینه ، هم نزدیک را ، تازه چشم هاش هم آستیگماته .
پسرک می خندد : شاید هم فکر کنه کیف برای یه آدم چند شخصیتی ست که هم پسره ، هم زن و هم مرد. و همسرجان ادامه می دهد : شاید هم یه خانوم آلزایمری که خودش هم نمی دونه کیه .

بند کیف را روی شانه ام جابجا می کنم و به آن آدم حق می دهم که تمام این فکرها را بکند با این شرط که یادش نرود باربری شغل شریفی ست و پوزخند می زنم .

۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه

هشتادی ها ....

زن مسن بود و فربه .
دست بر زانو ، خستگی اش را نشاند روی پله ی بانک سپه وگفت : ای وای ، امان از پیری .
پسرک دست زن را بی حوصله کشید وغر زد : پاشید بریم دیگه مادرجون ، مگه خودتون نگفتید این بانک از شما هم پیرتره .

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

آلزایمر....


- یادم بنداز فردا چیزی را یاد کسی بندازم .
- من : !!!!
- یعنی از من جرجیس تر نبود در یادآوری ؟؟؟

۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

در آستانه ی هفت سالگی ...


پیرفرزانه هفت ساله می شود امروز
و
من انگارهزارسال باشد که هفت ساله ام ، هنوزهم نگاهم می خندد با مهرها و می لرزد با اخم ها و می ترسد از خشم ها و می نالد از دردها و می سوزد از رنج ها و سوسو کنان خاموش می شود از مرگ ها.

پیرهفت هزارساله ی نازنین من تولد هفت سالگی ات مبارک باد.

۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

شهرداری در خانه ی ما ....


می گوید : غذایم طعم بنرهای شهرداری را می دهد.
فکرم می رود به تبلیغ سس و بستنی و آبمیوه های رنگ و وارنگ که دهان آدم را آب می اندازند.
می گوید : نه بابا ، منظورم اینه که کم نمکه. مثل بنرهای مصرف کمتر نمک.