۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

گم شده ایم....

مادرم تعریف می کند : سه ساله بوده ام،نشسته بودم دم در که خیابان را تماشا کنم، اما یواش یواش راه می افتم و دور می شوم و آنقدر می روم که می رسم اول کمربندی شهر . گریه نمی کرده ام ، نمی ترسیده ام و هیچ حسی از گم شدن نداشته ام .
راننده کامیونی که کناری ایستاده بوده، برحسب اتفاق می بیندم، دستم را می گیرد و می برد به نزدیکترین گاراژی که آن جا بوده . ظاهرا شاگرد یکی از راننده ها از محصل های درس نخوان پدرم بوده، مرا می شناسد و دستم را می گیرد و می برد داخل . زنگ می زنند به مغازه ی شوهر عمه ام که چند خیابان پایین تر بوده.
مادرم وقتی می فهمد گم شده ام که هیچ نشانی از من نبوده است در هیچ جا.
آن روزها نه موبایلی بوده و نه همه خانه ها تلفن داشته اند. پسر عمه جان زنگ می زند خانه ی همسایه ، آن ها می روند در خانه ی ما. ما خانه نبودیم. همسایه زنگ می زند خانه ی عمه جان. عمه جان می رود سراغ مادربزرگ. مادربزرگ یکی از بچه ها را می فرستد سراغ عموجان. عموجان نبوده ،شاگرد مغازه اش می رود محل کار پدرم. آقای معاون، مستخدم مدرسه را می فرستد به اداره ی آموزش و پرورش دنبال پدرم. پدرم را از جلسه می کشند بیرون و خبر می دهند که من پیدا شده ام. اما اصلا او نمی دانسته که من گم شده ام.
پدرم دنبال مادرم می گردد که خبر دهد پیدا شدنم را. زنگ می زند به خانه ی مادربزرگ مادری ام . مادربزرگ، خاله جان کوچیکه را می فرستد خانه ی خاله جان بزرگه. مادرم آن جا نبوده، خاله جان پسرش را می فرستد شرکت دائی جان. دائی جان ماموریت بوده خارج از شهر. زن دائی هم نشسته بوده آن جا نگران، که چرا دیر کرده. خواهر زن دائی همکار مادرم بوده، زن دائی و پسر خاله می روند در خانه ی او ، خواهر زن دائی جان با شوهرش قهر کرده و رفته بوده خانه ی مادرش . شوهر او هم با زن دائی و پسر خاله راه می افتد به سمت خانه ی مادرزنش . مادرِ زن دائی ناراحتی قلبی داشته، همه را که با هم می بیند می ترسد و از حال می رود. مجبور می شوند ببرندش درمانگاه سر کوچه . و من و مادرم در هیاهوی زندگی آنها گم می شویم.
پسر خاله جان برمی گردد خانه، با خاله جان می روند سراغ همسایه ی ما. خانم همسایه حدس می زند مادرم رفته باشد خیاطی برای پرو لباس.
پسر خاله جان و خاله جان و خانم همسایه می روند در خانه ی خانم خیاط . مادرم با حال زار و نزار نشسته بوده آنجا، نالان و بر سر زنان.خبر سلامتی مرا که می شنود تازه یادش می افتد آنکه گم شده، او بوده و های های گریه می کند.
من نشسته بوده ام توی گاراژ و هر کدام از راننده ها آبنبات و شکلاتی داده بوده اند به من، که پدرم سر می رسد سراسیمه. داد و قال و دعواهایش یادم نیست. وقتی مرا با هزار سلام و صلوات می برند خانه، تازه با دیدن جای خالی عروسکم، یادم می افتد که او را جا گذاشته ام کنار باغچه ی حیاط خانه ی خانم خیاط و شروع می کنم به دلتنگی . آن قدر اشک می ریزم که پسر خاله جان و پسر عمه جان شبانه می روند در خانه ی آن ها و عروسکم را باز می گردانند به آغوش گرم خانه و کاشانه .
آن روز همه ی ما گم شده بودیم و آن شب همه مان پیدا شدیم ظاهرا.
امروز همه ی ما گم شده ایم و هیچ کس هم نیست که پیدای مان کند حتی ظاهرا .......

۱۳۹۳ خرداد ۶, سه‌شنبه

کودک درون..........

با آن وزن بالای هشتادش می نشیند روی تاب بچه ها و شروع می کند به بالا پایین رفتن.
می گویم : مواظب باش ، پاره می شود و می افتی ها.
همانطور که آن بالاهاست داد می زند: نترس، باید کودک درون را رها کرد. می فهمی، کودک درون را.
...
ظاهرا کودک درونش بیشتر از این که دلش تاب خواسته باشد، فریاد می خواسته !!!

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

دار..........کوب

از در اصلی پارک که می آیم بیرون، یک پیاده رو آدم ایستاده اند زیرِ آن درخت پیر چنار، سر به آسمان دوخته تا آن جا که می شده. پا سست می کنم و نگاهم می لغزد روی خط نگاه شیطنت بار پسرکی که لابلای شاخه ها سرک کشان دنبال دارکوبی می گردد که صدای کوبیدنش تمام خیابان را به صدا درآورده. 
زن دست پسر را می کشد و بی حوصله می گوید : بیا مامان جان، امتحانت دیر می شود ها. دارکوب هم تماشا دارد؟
پسرک اما پا سفت تر می کند و با همان نگاه کنجکاو می پرسد : مامان ، دار را چگونه می کوبند؟
در تیتر اول روزنامه صبح دکه ی کنار پیاده رو آمده : سحرگاه امروز ........ به دار آویخته شد.
روی نقطه چین ها یک تکه آجر گذاشته اند برای محکم کاری .


۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

خائن.....

سرش پایین بود و سخت مشغول حساب و کتاب. به جیرجیر لولای در توجهی نکرد، اما سایه ی کسی که ایستاده بود لای درِ نیمه باز سنگین تر از آن بود که بشود نادیده اش گرفت. بی آن که سر بلند کند به آرامی گفت : بله؟
صدای مردانه ای پرسید : بند کفش دارید آقا ؟؟؟
توی دلش لعنتی فرستاد به خروس بی محلی که حواسش را با یک سوال مسخره پرت کرده بود، و سرش را با شتاب بلند کرد که به اعتراض بگوید: ای آقا مگر توی مانتوفروشی بند کفش می فروشند، که چشمش افتاد به نگاه همیشه خندان دوست دوران دبیرستان اش که به یک جرم عقیدتی حبس بود چندین سال.
در یک آن خشم تبدیل شد به اشک و دلش پر کشید به بیست سال پیش.
آغوش و ماچ و شانه های به هم چسبیده و دست های درهم تنیده و گپ و گفت و یک فنجان چای داغ و یک سیگار مشترک به یاد آن روزها و .....
کمی نگران نگاهش کرد و با اضطرابی پنهان پرسید: می مانی؟، و توی دلش خدا خدا کرد که بشنود نه. و یک نفس راحت بکشد و خلاص شود از دست وجدانش و تمام.
مرد نگاهش را از چشم هایش دزدید و گفت: خبر دارم . عیبی ندارد . من هم دوست نداشتم کسی به پای من بسوزد.
سعی کرد ناشیانه لرزش دست هایش را توی جیب های شلوارش قایم کند و نتوانست . سعی کرد عاجزانه صدایش را صاف تر کند و آن بغض لعنتی را قورت دهد شاید برود پایین که آن را هم نتوانست. سعی کرد سرش را تا جایی که می شد خم تر کند که مبادا نگاهش گره بخورد توی چشم های مرد. که این بار توانست، اما دستی چانه اش را گرفت و صورتش را کشید بالا.
گفتم که عیبی نداره . آمدم فقط این را بگویم . و دست محکمش را زد به پشتش و بوسیدش و رفت.
...
یادش نمی آمد چقدر گذشته از وقتی که همان طور هاج و واج ایستاده کنار دستگیره ی درِ مغازه ، پشت آن آویزی که رو به بیرون نوشته شده بود : بسته است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

ساعت های سرگردان ....

ایستاده بودند در امتداد هم ، نه قائم که کمی متمایل به چپ.
ایستاده بودند  در امتداد هم ، نه قائم که کمی متمایل به راست.
از امروز رسیده بودند به امروز عقربه های ساعت یازده و بیست و هشت دقیقه شب در ساعت دوازده و سی و سه دقیقه نیمه شب.
در امتداد هم بودند بی آنکه ایستاده باشند. و پیش می رفتند در حالی که از امروز به امروز می رسیدند. و این شعبده ی ساعت بود که روز را و شب را به سخره می گرفت در پس پرده های فرو افتاده ی تاریکی.
تیغ خورشید که دل تاریکی را شکافت، رسوا شد ساعت در این مغلطه ی امروزها و امروزها. و بشارت آمد که امروز را فردایی است ، و تاریکی را نوری ، بسی روشن ، بسی گرم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

کاش بودی و می دیدی !!!

یمین و یسارم دو تا ماشین ایستاده بودند یکی از یکی با کلاس تر. سمت راستی یک اسپورتیج مشکی براق بود با راننده ی آقایی حدود پنجاه و چند ساله، به شدت اخمو و مشخصا با ذهنی شدیدا درگیر. و سمت چپم یک سوناتای گیلاسی مامانی با یک دختر خانوم مو تیفوسی با شال آبی فیروزه ای و یک آقا پسر مو کمند ابرو کمون.
پشت سرم هم یک سمند سبز خطی بود با چهار تا مسافر ریز و درشت، و دو طرفش یک پراید مسافرکش با پیرمردی خسته از روزگار و یک ماکسیمای سفید با خانمی مسن و آراسته که می شد قسم خورد یا خانوم مهندس است با کلی بروبیا یا خانوم دکتر است آن هم از نوع پوست و مو و زیبایی.
اوّل صبحی در پی کشف هم چراغ قرمزی های پشت آن تقاطع شلوغ نبودم، داشتم ردّ آن صدای ملکوتی و آسمانی خانوم هایده را دنبال می کردم که با تمام قوا زمین و زمان و آسمان خیابان را مسخّر خود کرده بود. اما ظاهرا هیچ کدام از این اتومبیل های گران و ارزان و کوتاه و بلند میزبان خانم هایده نبودند آن وقت روز.
مرد که دست راستش  را به جای چراغ راهنما نشانه کرد به سمت خیابان رو به بالا و پیچید جلوی من ، تازه فهمیدم ای دل غافل ، خانوم هایده نشسته بوده ترک آن جوانک موتور سوار و داشته می رفته به همین آژانس پیکِ بادپای سرِ خیابان .

ای وای که عجب روزگاری شده هایده جان ، کاش بودی و می دیدی .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

روحی جان ....

یک دانه نان نخودچی می گذارد توی دهانش و چشم هایش را می بندد و بیخود می شود از هر آن چه هست.
توی صورتم می خندد و می گوید : دختر تو مرا غیب کردی، برای چند دقیقه از این دنیا بردی. هیچوقت توی عمرِ هفتاد و پنج ساله ام این تجربه را نداشتم . هیچوقت.
پنجاه سال پیش همه چیزش را در ایران جا گذاشته و بی آن که حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند راهش را کشیده و رفته، و حالا با خوردن چند دانه نان نخودچی برگشته به شهر کودکی هایش و آن در چوبی بزرگ گل میخ دار خانه ی ته کوچه ی بن بست باریک را گشوده و از کنار آن حوض آبی زلال که تویش ماهی های سرخ کوچک بازیگوش لِی لِی می کنند با خط خطی های طلایی خورشید، گذشته و از پله های نمناک آن مطبخ انتهای حیاطِ  پر از چنارهای بلند پایین رفته و نشسته توی دامن پیراهن سفید با گل های ریزِ آبی و نارنجی و زردِ مادرش که پهن شده روی آن گلیم رنگارنگ عشایری.
اشک ها را از چشم هایی که می خندند پاک می کند و دوباره می گوید : دختر، تو مرا غیب کردی . گم شدم توی کودکی هایم